از روزهای انقلاب و شیرینی پیروزی چیزی نصیب ما نشد. ما با انقلاب به دنیا اومدیم و با زجر و خفت دهه شصت کودکیمونو سپری کردیم. نمی دونم بچه های دنیا وقتی سنشون از انگشتای دو تا دستشون کمتر بود چطور دنیا رو میگذروندن اما برای ما بچه های دهه شصتی ، کودکی یعنی سر صف به آمریکا و اسرائیل و شوروی و چین و فرانسه و منافقین و صدام و شرق و غرب مرگ فرستادن . یعنی پیچیده شدن در مانتو و مقنعه های سیاه و سورمه ای. یعنی لگد کردن پرچم اسرائیل و لگد شدن زیر دست و پای ناظمهایی که هنوز نفهمیدم چرا انقدر از ما متنفر بودند. دهه شصت برای من یعنی آموختن اینکه مردها فقط و فقط متجاوزینی هستند که منتظر فرصتند تا تو را آزار دهند ، به دام شیطان بیندازند و هدر دهند ، یعنی اموختن اینکه برای رهایی از شیطان صفتی مردها باید زشت بود و سیاه. خفه و چپیده در سیاهی. برای من ِ دهه شصتی ، دهه شصت یعنی پاترول های سبز پاسداری با ادمهایی وحشتناک تر از دیوهای قصه ها.یعنی قلک هایی به شکل نارنجک. یعنی صدای " علامتی که هم اکنون میشنوید آژیر قرمز یا علامت خطر است" در اسمون. یعنی فریاد "خااااااااااااااااااااااااااااااااموش کن" یعنی دویدن به سمت زیر پله و پناهگاهها. یعنی "شنوندگان عزیز توجه بفرمائید ، رزمندگان اسلام ...." یعنی " جنگ جنگ تا پیروزی" یعنی کشته شدن پسرخاله ها و پسر عموها ، یعنی تغییر نام "خیابان بهشت " به "شهید مفقودالاثر ..." دهه شصت برای من یعنی سالهای سیاه و خاکستری، خالی از رنگهای مورد علاقه من قرمز ، زرد و صورتی. دهه شصت برای من یعنی زمزمه "دیشب خواب بابامو دیدم دوباره " شادترین سرود پخش شده در تلویزیون. دهه شصت برای من سال کوچ همسایگانی بود که با "حراج وسایل منزل فوری" با ما خداحافظی می کردند.
فقط به این فکر می کردم که چه خوشی های کوچکی از ما گرفته شده بود. چه شادی های ساده ای که نه قرار است رژیمی را عوض کند نه کسی را بترساند. دیدن یک بازی. چیزی از این ساده تر ممکن است؟ رقصیدن. شنیدن. خواندن. اینها آنقدر ساده و کوچکند که اصلا دیده نمی شوند چه برسد به ترساندن کسی. یاد آن دوران می افتم که دستگاههای ویدو را در کمد دیواری بین تشک ها پنهان می کردند جرم هم دیدن فیلم شعله بود و رقص روی شیشه. یا آن وقت ها که نوار کاست جرم داشت. کودکی ما از این طرف این ترس ها را داشت و از آن طرف آن کارتون های غم بار را که همه اش یکی گم شده بود و بعد یکی با بدبختی دنبالش می گشت. هاج, حنا, نل ,بل و سباستین, بنر و همه همه مادرشان گم شده بود. بعد هم بدبختی این بود که همه مادرهایشان لابد بی حجاب بودند که ما هیچ وقت ندیدمشان که لااقل خیالمان راحت شود اینها به مادرشان رسیدند. فکر می کردم مگر ما چه می خواستیم؟ یادم است از ده سالگی دم در مدرسه یک نفر می ایستاد که کیف بقیه را بگردد. یک نفر از خود بچه ها که ببیند بقیه آینه و رژ و نوار نیاورند مدرسه. بعد هم یک مدت می گفتند موهایتان را از وسط باز نکنید. بعد گفتند شلوار فلان نپوشید. چقدر از این بکن نکن های بی خود وارد زندگی ما کردند. مگر داشتن عکس پائولو مالدینی جرم بود؟ ( من به جرم داشتن یک مجله خارجی که عکس پائولو مالدینی و نامزدش را در بحبوبه جام جهانی نود و چهار داشت تا مرز اخراج از مدرسه رفتم.)
...دهه ی شصت ، موبایل نبود. اس ام اس نبود. لباس های عجیب و غریب نبود . ویترین مغازه ها پرزرق و برق نبود. سید علی صالحی بود. خسرو شکیبایی بود. هادی اسلامی بود.شبکه های ماهواره ای نبود. آوازهایی با صداهایی غریب نبود.شجریان بود و نوای طنبور و سه تار و جواد معروفی و پرویز یاحقی بود.. اینترنت نبود. مردانی بودند که به جنگ می رفتند و زنانی بودند که پنج شنبه شب ها به مسجد ارک میدان ارک می رفتند تا دعای کمیل بخوانند و برای شوهران شان که در جنگ بودند دعا کنند و کودکانی که هر روز چشم به در می دوختند تا کی پدرانشان از جنگ بر می گردند و دهه ی شصت دهه ی" ناگهان " ها بود...
...دهه ی شصت ممنوعیت ویدئو بود و یادش بخیر یکی از دوستانم که روزی با یک بسته ی پارچه ای به در خانه ی ما آمد و گفت هیس ! به کسی چیزی نگویی ! این ( بسته ) ویدئو ست ! و به خانه ی شان رفتیم و شش یا هفت فیلم دیدیم و چقدر احساس عجیبی داشتیم. مثل احساس کسی که انگار جلوی مامور راهنمائی و رانندگی از چراغ قرمز عبور کند همان احساس گناه ...دهه ی شصت دهه ی احساس گناه بود ...
...دهه ی شصت ، عشق مان شنیدن صدای داریوش بود و یادش بخیر ضبط صوت خانه مان که نامش آیوا بود و رفیق مان بود.آن موقع ها بوی قورمه سبزی از خانه ها حس می شد.دهه ی شصت ، دهه ی خواندن رمان های ممنوعه بود و رمان را لابلای کتاب های درسی می گذاشتیم و پدر تشویق مان می کرد که چقدر درس می خوانیم ! و گاه می شد که پدر از ما می پرسید مگر خواندن کتاب ریاضی خنده هم دارد ! و نمی دانست که در آن لحظه در واقع داشتیم عزیز نسین می خواندیم و می خندیدیم ...
... دهه ی شصت روزگاری بود که بسیاری از هم نسلان ما عشق شان مجله ی فیلم بود و دیدن جشنواره ی فیلم فجر...آن سالها ده روز جشنواره به تهران می آمدیم و صبح زود گاه از شش صبح جلوی سینما آزادی صف می کشیدیم تا فیلم های تارکوفسکی را ببینیم و ناگهان در سالن سینما از فرط خستگی می خوابیدیم و آن روزها موبایل نبود و در خیال آن که می بایست به یادمان باشد انگار بود ...

خانم اوشین ، کارکتر اصلی سریال پرطرفدار سالهای دور از خانه که به هنگام پخش آن در دهه شصت خیابانها کاملا خلوت می شد.

ویدئو تی سون سونی ، تنها دستگاه پخش تصویر در دهه شصت. داشتن این دستگاه جرم بود!!! و حمل آن پنهانی و با دلهره صورت می گرفت.
دردهه شصت، شبكههای تلویزیونی به شكل حالا، ۵، ۶ شبكه نبود و اصلا شبكه استانی در كار نبود، تنها دو شبكه اول و دوم بود و میلیونها بییننده و هزاران تقاضا... برنامههای تولیدی بسیار كم بود و خرید فیلمهای سینمایی خارجی هم به دلیل محدودیت بودجه، بسیار كم پخش میشد، از اینرو اگر سریالی و یا گهگاهی فیلمی پخش میشد، افراد زیادی پای جعبه جادویی مینشستند تا جایی كه به علت كمی برنامههای سرگرم كننده، حتی كارتونهایی كه برای بچهها هم پخش میشد، بزرگترها را پای تلویزیون مینشاند. نمیدانم یادتان است، یا نه؛ بچههای آن زمان، درحال حاضر دهه سی زندگی خود را میگذرانند و بزرگترها هم احتمالا در دهه ۵۰ و ۶۰عمر خود هستند.به طور حتم كارتونهایی چون پلنگ صورتی، مورچه و مورچهخوار، باخانمان، هاكلبری فین، هاچ زنبور عسل، بل و سباستین، ماركوپولو، گوریل انگوری، بامزی، پسر شجاع، پینوكیو، بلفی و لیلیبیت، حنا، سرندپیتی، مهاجران و... را به یاد دارید. با یادآوری این كارتونها به روزهای گذشته میرویم، روزهایی كه برای خیلیها، خاطرات خوبی به ارمغان داشت.
پس از شروع جنگ ، دولت خروج ارز را ممنوع کرد و مسافرین سهمیه ارزی داشتند که به ارز مسافری شهرت داشت. بعضی ها برای تامین خرج سفریا کسب درآمد با خود فرش و پسته و زعفران و خاویار برای فروش به خارج می بردند. برخی کالاها در بعضی کشورها مشتری خاص داشت ، مثلا در آن ایام که ترکیه کشور ی با اقتصاد ورشکسته بود ، دمپایی پلاستیکی گرانتر از ایران بود. مسافرین ترکیه با خود دمپایی می بردند تا آنجا بفروشند!
فروش این کالاها هم داستان جالبی داشت. تصور کنید در خیابانهای استامبول و دمشق و حلب عده ایی کیسه بدست و دمپایی به بغل مشغول فروشندگی بودند. این تجارت به ایام حج هم سرایت کرد.
البته حجاج که سهمیه ارزی ویژه ای داشتند و با خود تلویزیون و یخچال وارد کشور می کردند.
حکایت موسیقی در سالهای ۶۵ و ۶۶ ، حکایت غریبی بود. توی اون سالها اجراهای موسیقی به صورت مخفی و در منازل انجام می شد. گشتهای کمیته در اواخر شب در کوچه پس کوچه ها گشت می زدند و دنبال حجم غیرعادی ماشین پارک شده می گشتند. اون زمان ماشین به اندازه الان نبود و همه خانه ها به اندازه کافی پارکینگ داشتند. ردیف شدن چندین ماشین پارک شده نشانه تجمع و مهمانی در یک کوچه بود.
به همین منظور میزبان به هتگام دعوت مهمان برای اجرای موسیقی از آنها می خواست که ماشین نیاورند یا آن را ۲ تا کوچه آن طرفتر پارک کنند. در محافل دانشجویی معمولا گیتار نواخته می شد و در مهمانی های رسمی تر سازهای سنتی. گاهی اجرا همراه خوانندگی هم بود.
این یکی از بهترین تفریحات ما بود.
در اواسط دهه شصت ، صبحها در رادیو برنامه ای پخش می شد به نام سلام ، صبح به خیر که مجریان آن آتش افروز و شهریاری بودند روز هفتم بهمن ماه ۶۷ مصادف شده بود با تولد حضرت زهرا و روز زن . برنامه سلام، صبح به خیر در گزارشی از مخاطبینش پرسیده بود که "به نظر شما الگوی امروز زنان ایرانی چه کسی است؟". اکثر مخاطبین حضرت فاطمه را بعنوان الگوی خود معرفی نموده بودند اما یکی از مصاحبه شوندگان در کمال تعجب گفته بود که " الگوی مناسب زنان ایرانی "اوشین" است!".
اوشین نام شخصیت اصلی داستان سریالی ژاپنی به نام "سالهای دور از خانه" بود که آن روزها با سانسور شدید و تغییرات بنیادین در محتوای آن از سیما پخش می شد و در نسخه ی اصلی چندین قسمت از فیلم، او نقش یک "گیشا" - یعنی زنی که روزی اش را از طریق فحشاء به دست می آورد- را بازی می کرد.
امام خمینی فردای آن روز در واکنش به این ماجرای، طی پیامی رسمی و علنی بشدت محمد هاشمی را مورد عتاب قرار داده ونوشت
آقای محمد هاشمی - مدیرعامل صدا و سیمای جمهوری اسلامی
با كمال تاسف و تاثر روز گذشته (روز شنبه ۸ بهمن) از صداي جمهوري اسلامي مطلبي در مورد الگوی زن پخش گرديده است كه انسان شرم دارد بازگو نمايد. فردی كه اين مطلب را پخش كرده است تعزير و اخراج می گردد و دست اندركاران آن تعزير خواهند شد. در صورتی كه ثابت شود قصد توهين دركار بوده است، بلاشك فرد توهين كننده محكوم به اعدام است اگر بار ديگر از اين گونه قضايا تكرار گردد. موجب تنبيه و توبيخ و مجازات شديد وجدی مسئولين بالای صدا و سيما خواهد شد. البته در تمامي زمينه ها قوه قضاييه اقدام می نمايد.
بعدها ۴ تن از دست اندرکاران آن برنامه از جمله مدیر گروه معارف، سردبیر برنامه های ویژه ی عقیدتی سیاسی، مسئول نظارت بر برنامه به ۴ سال حبس تعزیری و ۴۰ ضربه ی شلاق محکوم شدند. که محمد هاشمی در این بین خیلی پادرمیانی کرد تا این مدیران مجازات نشوند.
اواخر دههی شصت و آغاز دههی هفتاد شمسی، شاید مهمترین سالهایی است که در عمرم گذراندهام: زمانی که دولت وقت، سازندگی را شعار عمل خود کرده بود. مرزهای کشور کمکم روی محصولات خارجی باز میشد. کرباسچی جوان داشت چهره مرکز را عوض میکرد. کمیته با شهربانی و ژاندارمری ادغام شد و نیروی انتظامی به وجود آمد. فضای اجتماعی و سیاسی نسبت به دوران جنگ کمی بازتر شده بود. کسانی مثل محسن مخملباف در سینما و عبدالکریم سروش در اندیشهی دینی، حرفهای نشنیدهای به زبان میآوردند. در دنیای سیاست داخلی ناظران، شاهد تحولات بسیار چشمگیری بودند. اختلاف نظرها بین نیروهای انقلابی بالا گرفته بود. گیرندههای شبکههای تلویزیونی ماهوارهای وارد کشور شد و بحث تهاجم فرهنگی زبانه کشید. کسانی که قبل از آن نوارهای بتاماکس بد کیفیت را به چشم میکشیدند، در بهشت را روی خود باز شده میدیدند؛ بتاماکس رونقش را از دست داده بود و حرفهایها دنبال نوار ویاچاس با فرمت انتیاسسی بودند. رویهم رفته در مورد ویدئو و فیلم ویدئو مثل سابق سختگیری نمیشد.
کامپیوتر خانگی، معمولا منحصر به کومادور ۶۴ و کاربرد اصلی آن بازی کردن نوجوانان نسبتا مرفه بود. اگر کسی خیلی وضع مالیاش میزان بود، آمیگا میخرید که به جای نوار کاست، فلاپی میخورد. دوسه نشریه فارسیزبان در زمینهی رایانه منتشر میشد.
روزنامههای جدید در حال راهاندازی بود، همشهری تعریف رایج از روزنامه را عوض کرد. گلآقا بار طنز سیاسی مصور را بعد سالها احیاء کرد. مجلهی گزارش فیلم در اقدامی بیسابقه پروندهای برای فیلم دیوار آلن پارکر منتشر کرد. اولین شمارههای ایران فردا، پیام امروز و کیان در همین سالها منتشر شد.
شلوارها و لباسهای گشاد با رنگهای روشن مد و به نام پاکو مشهور بود. از دو سه مدل کفش آدیداس در بازار، لوییزانا شناخته شدهتر بود، ولی کسانی که خیلی خرشان میرفت نایکی میپوشیدند. مانتوهای دختران جوان رنگی و مدلدار شد، اگر درست به یاد داشته باشم از رنگ بنفش و دکمههای بزرگ آغاز شد. کت و شلوارهای مردانه هم کمی ظاهر فانتزی به خود گرفت (مدلهای دو یقه با پارچههای براق). پسرها و دخترها، کم کم جسارت پیدا کرده بودند و باهم رابطهی تلفنی داشتند و شرح رابطهشان را برای دوستان نزدیک تعریف میکردند.

مدتی که از پیروزی انقلاب کذشت ، گیر دادن به شطرنج آغاز شد و بر حرام بودن آن تاکید گردید. شطرنجها از مغازه ها جمع شد و بساط این بازی از پارکها و مدارس محو گردید. برای من که قبل از انقلاب در باشگاه شطرنج بازی می کردم خیلی سخت بود. سال ۶۳ به کمک دوستم ، از قرقره های خالی خیاطی با کلی زحمت و ساعتها سوهان کاری ، یکدست مهره شطرنج ساختیم . یادم است از مغازه پارچه فروشی ، یک متر پارچه طرح درشت شطرنجی سورمه ای و سفید خریدیم ، که جای صفحه از آن استفاده می کردیم.
با این شطرنج دست ساز، مدتها من و بچه های دبیرستان بازی می کردیم تا اینکه روزی توی خیابان به علت اینکه آستین پیراهنمان را بالا زده بودیم گرفتار شدیم. برادر ارشاد کننده کیف من را گشت و شطرنج لو رفت. با کشف شطرنج ، قضیه آستین فراموش شد و خلاصه چند نفری ریختن سر ما که این آلت فعل حرام چیه!؟
ما را با شطرنج مذکور بردن پیش حاج آقایی. ایشان برای ما توضیح دادند که بازی کردن شطرنج حکم زنا با مادر را دارد و فوق العاده عمل شنیعی است و همچنین گفتند ساختن شطرنج هم عمل شنیعی است. با شنیدن مقداری توهین و تهدید و توقیف آلت قمار رها شدیم.
در سالهای ۶۴و۶۵و۶۶ هم صحبت از شطرنج در دانشگاه ، عین گفتن کفر ابلیس بود. این داستان ادامه داشت تا در سال ۶۷ امام خمینی شطرنج را آزاد کرد و بدین ترتیب گناهان ما بخشیده شد. !!!
بعدا فرصتی پیش نیامد تا آن حاجی را ببینم و فلسفه آزاد شدن شطرنج را از او بپرسم و اینکه چگونه شطرنج باز زن با مادر خود زنا می کند.
در زمان جنگ در دانشگاهها روال بر این بود که اگر دانشجویی عازم جبهه می شد ، کلیه واحدهای آن ترمش ، شناور می شد. معنی شناور شدن این بود که رزمنده محترم پس از مراجعت بدون حضور در کلاس در امتحان درس شناور شرکت می کرد. اگر نمره قبولی می گرفت که هیچ ، ولی اگر نمره F می گرفت ، می توانست در نوبت بعدی امتحان دهد . ضمنا نمره مردودی در کارنامه ایشان درج نمی شد!!!
با این روال رزمندگان باهوش در اول ترم ۲۰ واحد می گرفتند و سپس عازم جبهه می شدند و دروس خود را شناور و بیمه می کردند. همکلاسی دانشمندی داشتم که با استفاده سهمیه رزمندگان به دانشگاه آمده بود و با استفاده از قانون فوق حدود ۶۰ واحد که اغلب آنان دروس تخصصی بود را شناور کرد.
روزی در دفتر یکی از اساتید جدید الورود دانشکده نشسته بودم و با ایشان که ۶ ماهی می شد به ایران آمده بودند گپ می زدم. همکلاسی دانشمند من از در وارد شد و نسبت به نمره اش از امتحان استاد مذکور ، اعتراض داشت. ایشان نمره ۱۱ گرفته بود و طلب نمره A ، یعنی حداقل ۱۷ را داشت. پس از کلنجار با استاد و بررسی برگه امتحانی ، به استاد گفت حالا که نمره من ۱۷ نمی شود به من ۹ بدهید!!! استاد شگفت زده شد وگفت تو تا حالا برای گرفتن نمره چانه می زدی ، حالا می گی نمره کم کنم؟ رزمنده عزیز گفت این نمره معدل من را خراب می کنه! این درس شناوره ، می رم دوباره امتحان می دهم! و از اتاق بیرون رفت. استاد از من پرسید درس شناور دیگه چیه؟ من براش توضیح دادم که موضوع چیه و چون فقط شما این درس راا ارایه می دهید دفعه بعد هم مشتری خودتان است. استاد گفت حالا که اینطور است همان نمره ۱۱ را برایش رد می کنم. این برخورد استاد با دروس شناور بعدا برایش دردسر شد و آخر هم به او اتهام جاسوسی زدند و او مجبور شد ایران را ترک کند.
وقتی بچه بودیم، توی خونه هامون پدر و مادرامون موزیک گوش میکردن و ویدئو داشتن و به نظام فحش میدادن. اما به ما میگفتن مبادا توی مدرسه چیزی بگی. مبادا اسم یکی از این خواننده ها رو بیاری. مبادا فلان... این شد که دوروئی و دروغ و دورنگی و دوشخصیتی بودن شده جزئی از وجود ما. جزئی از جامعه ما. الانم همینیم. درونمون با بیرونمون فرق داره. این بزرگترین صدمه ایه که به نظر من اون سالها به جامعه ما وارد کرد.
یک صبح جمعه تابستان در سال ۶۵به همراه ۱۰، ۱۲ نفر از همکلاسیهای دانشگاه به دربند رفتیم . به هنگام پائین آمدن تعدادی از بچه ها یکی از اشعاری که در استادیوم برای پرسپولیس خوانده می شد را زمزمه می کردند. ناگهان ۳ بسیجی که ۲ نفر از آنها اسلحه جنگی داشتند بر سر ما ریختند و ما را به سمت شیب تند دره هل دادند. پس از رسیدن به پائین یکی از این برادران گفت پدرمان را در می آورد ، چرا که رزمندگان در جبهه مشغول شهادت هستند و ما مشعول شادمانی. ایشان فرمودند که ۹۷ درصد کسانی که صبح جمعه به کوه می آیند بی تقوا هستند چون اگر متقی بودند الان باید در نماز چمعه باشند!!! آن روز ما را ارشاد کردند یعنی برادری آمد برای ما از آتش دوزخ و نفهمی ما صحبت کرد و اینکه آدم شویم و این شلوارهای مزخرف جین را نپوشیم. پس از یک ساعت هم ولمان کردند.
سال ۶۰ یا ۶۱ بود که شبی تلوزیون مادری را نشان داد که پسر خود را به جرم عضویت در گروه مجاهدین خلق لو داده بود. تصاویر چند دقیقه ای قبل از اجرای حکم اعدام پسر بود. در این برنامه مادر با افتخار از کرده خود صحبت می کرد و فرزند ابراز پشیمانی می نمود. هرچند که برنامه در جهت تشویق مردم به معرفی هواداران واعضای گروهکها ساخته شده بود ، ولی بسیار منزجر کننده بود و تا چند روز مردم علیه مادر مذکور حرف می زدند. الان خیلی دوست دارم از احوال این مادر مطلع شوم.
دهه شصت مزخرف ترين دوران عمرم بود . اون موقع ما موقتاً گرگان زندگي مي كرديم . باور كنيد جو شهرستان از تهران صد درجه بدتر بود . يادمه برادر زن يكي از دوست هاي پدرم كميته چی بود . از زبون خودش شنيدم ميگفت ما وقتی توی پاترول می شينيم و می بينيم زنها با ديدن ماشين ما خودشون رو بين جمعيت قايم ميكنند لذت می بريم . اين حرفها فقط از دهن يه آدم عقده ای بيرون میاد ، كه اكثراً هم از همين تيپ آدمها بودند .
هر بار صبحها با صدای نوحه از بلندگوی خانه ای که جوانش را در جبهه از دست داده بود بیدار میشدیم نوحه های آهنگران و کویتی پور هنوز در گوشم است:ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش... ؛ ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گشته...
روزهایی که همه در عقل رو تخته کرده بودند و سواربر اسب احساسات خشک مذهبی؛ به اصطلاح همیشه درهمه صحنه ها حضور داشتند! هنوز هم خیلیشان آن صحنه کذایی را ترک نکرده اند.
در ۱۴سالگی همکلاسیم در جبهه شهید شد؛همه عشق لباس پلنگی و چریکی داشتند، هیچکس باور نمیکرد شعار جنگ جنگ تا پیروزی هم بالاخره روزی از سر زبانها بیافتد؛دو بار داوطلبانه جبهه رفتم تا باور کنم آنکه درخط مقدم جان بر کف میجنگد همین آدمی نیست که هر روز در مسجد و مدرسه و محل جانماز آب میکشد و همه را برادر و خواهر خطاب میکند.دوره ای که هر روزش هزاران حاجی بازاری را تقدیم جامعه میکرد؛ همانها که میلیون میلیون از دولت و ملت میچاپیدند و در عوض یک کامیون پر ازبیسکوئیت و کمپوت را در حالیکه پارچه نوشته ای با خط درشت با عنوان " اهدائی از طرف حاج آقا .... به جبهه های جنگ " را بر سینه داشت؛ پس از گرداندن در تمام خیابونای شهر روانه جبهه میکرد تا جواز چاپیدنهای بعدش را از دولت و ملت کسب کنند.بعدها همینها رامخملباف دستمایه فیلم عروسی خوبانش کرد. دورانی که خیابان پهلوی بر پیشانیش نام مصدق را فقط چند صباحی تحمل کرد. آن روزها در هر محفلی حاضر میشدی یا بوی عرق تن میومد یا ادکلن تی رز. چقدرآدم بدبخت که به خاطر ماهی ازون برون که از طرف آخوندها حرام اعلام شده بود به زندان رفتند، بعدها اعلام کردند که حلال است اشکالی ندارد! اصلا چیزی بنام رابطه دختر و پسر وجود خارجی نداشت اگرهم داشت همهشون یه جورائی طعم شلاق یا زندان رو چشیده بودند.پاترولهای کمیته رو یادتونه؟ همه جا بودند!دورانی که تصمیمات نظام همه برمبنای آزمایش وخطا بود ولی هیچوقت خطا به حساب نیامد. خلاصش کنم سالهائی که به کودک درونمان میگفتیم خفه خون بگیر؛ با بی شرمی تمام یا خودمان سرکوبش میکردیم یا اینکه یادمان میدادند چگونه اینکار را بکنیم اگر هم نمیخواستیم، داوطلب برای سرکوبش سر هر کوی و برزن آماده در کمینش بود.
من تموم دهه ۶۰ رو تو مدرسه گذروندم. به یاد گرفتن شعار و حفظ قرآن! یادمه یه بار با کلی شرمندگی از یکی از دوستام پرسیدم فلانی مامان تو هم وقت خواب تو خونه حجابشو رعایت میکنه؟ اونم مکث کرد و گفت آره. آخه هر دومون هر روز تو تلوزیون میدیدیم که خانوما تو خونه از صبح سحر تا بوق سگ چادر سرشونه و موقع خواب تخفیف میدن با مقنعه میخوابن...
من كه دلم نميخواد خاطره اون دهه سياه رو براي خودم زنده كنم. ولي اين يكيش:
يكي از قلدر های انجمن اسلامي وقتی از قرار ملاقات دو تا از همكلاسيهای دختر و پسر در بيرون دانشگاه خبردار شده بود سر قرار حاضر شده بود و پسره رو تا مي خورد زده بود. بخاطر سابقه جبهه و اينجور عمليات پشت جبهه رزيدنتی جراحي اعصاب بهش هديه شد اونموقع مثل گوریل بود و نفس كش مي طلبيد حالا آقای دكتر سه تيغه و كت وشلوار سفيد می پو شد واسكناس چاپ مي كند .
بخدا اين نسل جديد خيلي ناشكری می كند. نسل ما نسل سوخته بود كه زمان شاه بچه تر از آن بوديم كه از رفاه و بی خيالی اون زمان شاد نصيبی ببريم و بعد كه انفلاب شد و اوج كله خری قشر از زير به بالارسيده , نوجوانی وجوانی ما لگد مال اين عقب افتادگان ذهنی شد. جالب اينجاست كه اينها ريسمان از گرده جوانهای مردم كشيدند حالا بچه های خودشان را تماشاكنيد......!
دوران دبیرستان من در دهه شصت سپری شد. در آن سالها مسابقات فوتبال در مدارس با نا م جام شهدا و یا اسم یا اسامی آخرین شهید مدرسه برگزار می شد. ( بله مدرسه ما که از بهترین مدارس بود در جنگ کشته می داد!) انجمن اسلامی و مربی های تربیتی مدام به ما تذکر می دادند که پس از گل زدن نباید هلهله و شادی کرد ، بلکه به پاس خون شهدا تکبیر بگوئید! تیمها بر اساس کلاسها تشکیل می گردید ولی انجمن اسلامی مدرسه تیم جداگانه خود را تشکیل می داد. آنها با سربند قرمز یا حسین به زمین می آمدند و بین دو نیمه در زمین نماز می خواندند. نکته جالب این بود که با هر تیمی که بازی داشتند ، تیم مقابل تشویق می شد! همیشه هم جام اخلاق نصیبشان می شد! قهرمان واقعی هم شهدا بودند.
ما چون ورودی های اولين كنكور بعد از انقلاب فرهنگی بوديم به ازای هر ۲ دانشجوی عادي يك سهميه نهادهای انقلابی داشتيم و در آن زمان استفاده از سهميه نهاد بسيار آسان بود .فقط لازم بود به مدت ۶ ماه در يك نهاد انقلابی مثل سپاه, جهاد, كميته فعاليت كرده و البته معرفهای معتبر مثل امام جماعت مسجد محل هم داشته باشند.حتی خواهرانی كه مثلا در سپاه پوستر مي چسباندند و يا در خيابان مردم را ارشاد ميكردند با سهميه نهادها با معدلهای دبيرستاني ۱۲,۱۳ پزشكی قبول شده بودند به نحوی كه خودشان هم از تعجب شاخ در آورده بودند.در مقابل، دانشجويان عادی در رقابت علمی خيلی سنگين و گزينش از بين ديپلمه های سه سال ۶۰،۵۹ و ۶۱ وارد دانشگاه شدند ولي تمام دوران دانشجوييشان با تهديد و تحقير توسط سهميه ها گذشت. رشته های تخصصی به سهميه ها ارزانی شد و بقيه ميبايست توسط همان سهميه ها تاييد و گزينش ميشدند تا بتوانند تخصص بگيرند. بديهی است كه پست هاي مديريتی و دوره هاي خارج از كشور نيز ملك اختصاصی اين عزيزان بود كه حالا به هر صورت عنوان آقای دكتر و خانم دكتر را نيز يدك ميكشند.
دهه ۶۰ دهه پا گرفتن رانت خواری بود. آفتی كه تا مغز استخوان كشور را به فساد كشيد .
جلوگيری از بارداری حرام بود. برای بستن لوله بايد سه متخصص قلب و سه امام جمعه بيماری قلبی را تاييد ميكردند. آی يو دی حرام اعلام شد تا مشخص شود قبل از حلول روح در جنين آن را از بين ميبرد يا بعد از آن .آقاي قرائتی در تلويزيون مي گفت تنظيم خانواده طاغوتی است. هر آن كس كه دندان دهد نان دهد. جمعيت ۳۶ ميليونی ۷۰ ميليون شد وجوانها كابوسی شدند برای حكومت . آن كه دندان داده بود نان نداد ولي دو تا كليه داده بود كه ميشد يكيش را فروخت. به زنان يك بدن داده بود كه می شد به عنوان آخرين سرمايه فروخت و خرج نان كرد .ايران كه از فيليپين كلفت ميآورد در ژاپن به نوكری رفت . صادراتش هم شد نفت و مغز.......
دهه شصت من دوران دبستان و راهنمایی رو مي گذروندم. فراموش نمي كنم هيولايی به نام كميته رو كه داستانهای زيادی از راه های مجازات كسانی كه می گرفتن نقل می شد. رعب و وحشتی كه به خاطر همه چيزهايی كه اين روزها عادی شده تو خيابونها حاكم بود. ارزش گذاری های مسخره ای كه القا می شد. هرگز از خاطر نمی برم سخنرانی مدير مدرسه رو سر برنامه صبح گاه كه چطور تحقير و تقبيح می كرد عمل كسانی كه كفش و لباس خارجی خريداری می كردن و من به كتانی های سفيد خارجيم نگاه كردم و شرم زده شدم!
فراموش نمی كنم زمانی رو كه هر روز صبح به عنوان حسن ختام مراسم صبح گاه ما فرزندان ايران اسلامی اين شعار ها رو تمرين مي كرديم: مرگ بر آمريكا، مرگ بر اسراييل، مرگ بر منافقين و صدام. درود بر رزمندگان اسلام، سلام بر شهيدان، خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدی حتی كنار مهدی خمينی رو نگهدار( كه البته بعد از مرگ خمينی اينطور اصلاح شد: از نهضت خمينی محافظت بفرما).
يادم نمی ره كه يك روز مدير مدرسه (كه زن تند و جدی هم بود) با جديت و ارعاب سر صف اعلام كرد كه از فردا همه بايد با چادر به مدرسه بيان ! وقتی اومدم خونه و موضوع رو حكايت كردم پدر گفت: اگه قرار باشه تنها يك نفر بدون چادر به مدرسه بره اون يه نفر تو باش. و به حقيقت من تنها كسی بودم كه به پشتوانه پدر حتي يك روز در طول تحصيل چادر به سر نگذاشتم. گمونم درس ايستادگی، آزادگی و مقاومت رو همون روز از پدر گرفتم.
و فراموش نمی كنم كه در مدرسه ساعت دينی و قرآن معلم بچه ها را مجبور می كرد بيايند رو بروی كلاس بايستند و يك نماز كامل را بخوانند تا ببيند نماز بلدند يا نه و نمره می داد به نماز و عبادت بچه ها!! و من تمام ساعت در اضطراب وحشتناكی به سر می بردم و دست به دامن همان خدايی بودم كه می خواستند نماز خواندن به درگاهش را يادم دهند كه معلم من را صدا نكند چرا كه خجالت می كشيدم جلو ۴۰ جفت چشم بايستم و اين نمايش را اجرا كنم!
خب راستش من سال شصت دنیا اومدم. تو یه خونواده خرمشهری جنگزده که اومده بودن تهران. از سالهای ابتدایی این دهه درخشان جز چندتا تصویر گنگ و کودکانه یادم نمی یاد. مثلن روزی که خواهرم با گریه از مدرسه اومده بود و می گفت فاطی کاماندوی امور تربیتی سر صبحگاه، اون و چند تا بچه خرمشهری دیگه رو از صف کشیده بیرون و گفته باید برن دفتر تا سرشونو معاینه کنن و تاکید کرده بچه های تهرانی مواظب باشن از جنگزده ها شپش نگیرن. یا نطق جناب هاشمی که تو تریبون نمازجمعه فریاد می کشید ای خرمشهریهای فراری بی غیرت اگه راست می گین برگردین. کی؟ اون وقت که تازه خرمشهر آزاد شده بود. اینم از جمله عزت و احترامی بود که از جنگ نصیب ما شد جنگی که واسه آقایون برکت بود و واسه ما همه چی.
چندتا تصویر گنگ دیگه هم یادم مونده. یکیش یه روز که با پدر و مادرم تو ترافیک بودیم که چندتا کارگر ساختمونی زدن به شیشه ماشین و به مادرم گفتن روسریتونو بکشین جلو، اون ورتر بگیر بگیره. مادرم بلافاصله روسریشو تا روی چشمهاش جلو آورد و وقتی از ترافیک رد شدیم جلوی یه مهد کودک یه مینی بوس دیدیم و برادران کمیته. حتی فاطی کاماندو هم بینشون نبود. مادرهایی که اومده بودن دنبال بچه هاشون می گرفتن و می انداختن تو مینی بوس. مادرها توی مینی بوس گریه زاری می کردن و بچه ها حیرون و ویلون جلوی در مهد کودک یا تو ماشینها. تا مدتها از حرفهای پدرم می شنیدم که در فلان روز چند تا زن شلاق خورده به مطبش مراجعه کردن.
اواخر بهار ۶۰ من نوجوانی ۱۴ ساله بودم و بنا بر ضرورت بسیار ساده لباس می پوشیدم . معمولا شلوار پارچه ای و پیراهن آستین بلند. در آن موقع برادران حزب الله در خیابان تذکر می دادند. در بعدازظهری در خردادماه ، گرفتار تذکر یکی از این برادران شدم. پیراهنی که بر تن داشتم دوخت غیر اسلامی داشت ، بدین معنی که ، فاصله دگمه های این پیراهن با هم برابر بود! و به نظر ایشان یقه من خیلی باز بود! ایشان به من دستور دادند که دگمه بالایم راببندم. وقتی پرسیدم چرا ، بدون اینکه جوابی بدهد ، خودش دستش را آورد تا دگمه را ببندد.
اما دگمه بالای پیراهن من افتاده بود.! برادر با دیدن این وضع عصبانی شد و گفت من عمدا این کار را کرده ام! من را به سمت دوستش هول داد و گفت منگنه کن!! دوست ایشان هم بالای یقه من را با دستگاه منگنه زن ، منگنه کرد!
چند دقیقه ای هم ارشاد شدم که از پیراهنهایی استفاده کنم که فاصله دگمه هایی اول و دوم آن کم باشد یا اینکه به همین پیراهنم بین دکمه های اول و دوم ، یک دگمه اضافه کنم.
سلام دوستان
بی مقدمه بگویم ، مدتی است وقتی برای جوانترها از جوانیم و شرایط روزگار آن دوران می گویم ، با نگاههای ناباورانه و پرسشهای از سر تردید مواجه می شوم. جالبتر اینکه برخی از همدوره های من هم دچار فراموشی گشته اند و همین بیست ، سی سال پیش را از یاد برده اند.
این وبلاگ فقط به یادآوری آن روزها می پردازد و بس.
قصد توهین به هیچ کس و عقیده ای را ندارم ، اما می دانم یادآوری آن روزگار برای کسانی توهین آمیز است!!!
دیگران هم می توانند خاطرات آن دوره را برایم بفرستند که تحت موضوع دیگران در وبلاگ منتشر خواهد شد.