تبليغاتX
خاطرات دهه شصت

در پائیز ۱۳۶۴ بانک مرکزی ایران اقدام به چاپ اسکناس صد ریالی با تصویر شهید مدرس کرد. این اسکناس اولین اسکناس جمهوری اسلامی بود که عکس یک شخصیت بر روی آن چاپ می شد. چند روزی از به گردش افتادن این اسکناس نگذشته بود که پچ پچ هایی در بین مردم آغاز شد که در در ریش مدرس یک روباه طراحی شده است. راست و دروغش را هم نمی دانم ، بعدها شنیدم که طراح این اسکناس به خارج از کشور پناهنده شده است. خلاصه تا مدتها مردم یواشکی به همدیگر روباه را نشان می دادند و می خندیدند.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:15 توسط خاطرات دهه شصت |

در سال ۱۳۶٢ ، پنج سال بعد از انقلاب و قطع رابطه با اسرائیل ، ورزشکاران این دو کشور به هم رسیدند. ذر آن سال مسابقات جهانی کشتی در کیف شوروی برگزار می شد. ابتدا مسابقات کشتی فرنگی آغاز شد و در وزن ۷۴ کیلوگرم بيژن سيف خانى، فرنگى كار گيلانى با نتيجه ۷ بر ۴ مقابل رابينسون كوناشويلى پيروز شد. من در آن زمان مشتری پروپا قرص کیهان ورزشی بودم . کیهان ورزشی خبر پیروزی کشتی گیر ایرانی بر کشتی گیر اسرائیلی را چاپ کرد و آن را پیروزی بزرگ نامید. اما ناگهان ورق برگشت و ولایتی وزیر امور خارجه دستور بازگشت تیم ایران را صادر کرد. مقامات تازه یادشان آمد که با اسرائیل مسابقه نمی دهند. از آن زمان داستان ترک میدان ورزشکاران ایرانی مقابل ورزشکاران اسرائیلی آغاز شد.

البته در این اواخر که اینگونه اعمال با محرومیت شدید مواجه می شود، ورزشکاران ایرانی به بهانه آسیب دیدگی از میدان مبارزه بیرون می روند ولی در داخل می گویند به دلیل حمایت از مردم فلسطین از مسابقه خودداری نمودند.عجب روزگاری است!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:13 توسط خاطرات دهه شصت |

در بهمن ماه ۱۳۶۷ در پی چاپ کتاب آیات شیطانی فتوای قتل سلمان رشدی نویسنده این کتاب از سوی امام خمینی صادر گردید.متن کامل فتوای امام خمینی بدین شرح است:

بسمه تعالی انا لله و انا الیه راجعون، به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می‌رسانم، مؤلف کتاب «آیات شیطانی» که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم شده‌است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن، محکوم به اعدام می‌باشند. از مسلمانان غیور می‌خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس که در این راه کشته شود، شهید است ان شاء‌الله. ضمناً اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. و السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاتة. روح‌الله الموسوی الخمینی ۲۹ بهمن ۱۳۶۷

سلمان شدی نویسنده مسلمان هندی در سال ۱۳۶٠ با نوشتن کتاب بچه های نیمه شب موفق به گرفتن جایزه بوکر شد. بچه‌های نیمه‌شب توسط مهدی سحابی به فارسی ترجمه شد و در سال ۱۳۶۴ برنده جایزهٔ بهترین رمان خارجی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد.  پس از فتوای امام خمینی کتابهای سلمان رشدی هم جمع آوری شد و دیگر نامی از او به عنوان نویسنده مسلمان با آینده روشن برده نشد. پس از فتوای قتل رشدی ، بنیاد پانزده خرداد مبلغ بیست میلیون تومان برای قاتل جایزه تعیین کرد. جالب این بود که مبلغ  جایزه برای فرد خارجی بیست میلیون دلار در نظر گرفته شده بود و آن روزها به طنز در بین مردم گفته می شد که اینجا هم خارجی پرست هستیم به ایرانی بیست میلیون تومان می دهیم و به خارجی بیست میلیون دلار!!!

پس از صدور فتوا، دانشجوی جوان بسیجی در آن زمان به نام ابراهیم عطایی ، که دانشجوی رشته فلسفه دانشگاه تهران بود، در سال ۱۳۶۸ خورشیدی برای نخستین بار تلاش کرد تا این حکم را اجرا کند ولی با محافظان سلمان رشدی درگیر و کشته شد . افراد دیگری نیز از گوشه و کنار جهان در صدد اجرای این حکم بر آمدند از جمله مصطفی مازح جوان لبنانی که پیش از همه توانسته بود با پاسپورت فرانسوی وارد هتل محل اقامت سلمان رشدی شود ولی در روز حادثه با انفجاری به دلایلی نامعلوم در لابی هتل قبل از انجام هدفش باز ماند و کشته شد.

صدور فتوای قتل جو را ملتهب کرد و روابط ایران و انگلیس تیره و تار شد. جالب اینکه نه انگلستان سفارتش را تعطیل کرد و نه دولت جمهوری اسلامی دیپلماتهای انگلیسی را اخراج و رابطه اش را قطع کرد. فقط نتیجه اش این شد که کتاب آیات شیطانی سراسر گیتی را درنوردید. از آمریکای جنوبی گرفته تا آفریقا و آسیا. این کتاب به زبانها متعدد ترجمه شد و حسابی هم فروخت تا جائیکه حتی به زبان چینی و ژاپنی هم ترجمه شد.در کشورهای اسلامی مثل ترکیه هم به طور رسمی توسط عزیز نسین ترجمه شد. در همین ایران خودمان به فارسی ترجمه شد و کپی آن دست به دست گشت و خوانده شد. خلاصه کتابی که اگر صدور فتوا اتفاق نمی افتاد صرفا یک اثر ادبی بود و تعداد خوانندگان آن محدود، ناگهان تیدیل به اثری پرفروش شد. دقیقا مثل کاریکاتورهای دانمارکی که پس از جنجال بوجود آمده همه رفتند آن را دیدند!!!

بنا بر گزارشات غیر رسمی ، در ایران خواندن و نگهداری کتاب آیات شیطانی مجازات مرگ دارد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:12 توسط خاطرات دهه شصت |

جنگ جنگ تا پیروزی.

جنگ جنگ تا رفع کل فتنه در عالم.

راه قدس از کربلا می گذرد.

موشک جواب موشک.

جنگ جنگ است و عزت و شرف ما در گرو این جنگ. ( امام خمینی )

هر کس به جنگ تعدی کند ، دهان او را خرد می کنیم. ( امام خمینی )

اگر سپاه نبود ، کشور نبود. ( امام خمینی )

اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ، ما ایستاده ایم. ( امام خمینی )

دشمن خمینی کافر است.

خدایا خدایا تا انفلاب مهدی خمینی را نگهدار –  از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزا.

ما اهل کوفه نیستیم ، امام تنها بماند.

تکبیر دهه شصت : الله اکبر – الله اکبر – الله اکبر – خمینی رهبر –  مرگ بر صدام یزید کافر –درود بر رزمندگان اسلام – سلام بر شهیدان – مرگ بر آمریکا  – مرگ بر شوروی – مرگ بر اسرائیل

 دعای وحدت ( قرائت اجباری در صف صبح مدارس) :لا اله الا الله وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و اعزّ جنده و هزم الاحزاب وحده.

ما مسلح به الله اکبريم بر صف دشمنان حمله مي بريم. ماهمه پيرو خط رهبريم بر صف مشرکان حمله مي بريم لا اله لا اله الا الله وحده وحده وحده وحده انجز انجز انجز وعده نصر نصر نصر عبده لا شريک لاشريک لاشريک له انجز وعده ونصر عبده الله اکبر خمینی رهبر

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:0 توسط خاطرات دهه شصت |

اواخر آذر ماه ١٣٦٨بود که برای کاری به تجریش رفته بودم.. پس از انجام دادن کارم به ابتدای خیابان شریعتی رفتم تا  سوار اتوبوس شوم و به سر میرداماد بروم ، اما متوجه شدم که دو طرف خیابان مامورین کلانتری با نظم خاصی ایستاده بودند و اجازه تردد به خودروها را نمی دادند. از یکی از آنها پرسیدم جریان چیست؟ چون حتی برای عبور مقامات هم خیابان را اینطور قرق نمی کردند. مامور مخاطب من گفت چائوشسکو می خواهد رد شود. یادم آمد چند روزی است که رئیس جمهور رومانی یا به عبارت دیگر دیکتاتور رومانی  به همراه زنش به ایران سفر کرده اند. آن روزها که برای تقویت زبان به رادیو بی بی سی انگلیسی گوش می کردم ، به گوشم خورده بود که اوضاع رومانی شلوغ است. به هر حال صبر کردم تا جناب چائوشسکو سوار بر بنزی سیاه رنگ به همراه اسکورت فراوان از خیابان نیاوران به شریعتی سرازیر شد و رفت. در اخبار شنیدم که چائوشسکو به مقبره امام خمینی  رفته است و تاج گلی نثار و ادای احترام کرده. همچنین روزنامه ها خبر ملاقات مقامات ایرانی با ایشان را نوشته بودند. در پایان هم اخبار تلویزیون نشان داد که فرشی نفیس به عنوان هدیه به ایشان و بانو تقدیم شده است.

اما این پایان ماجرا نبود هنوز یک هفته از رفتن چائوشسکو و زنش نگذشته بود که خبر رسید ایشان و زنش در رومانی اعدام شدند!

در روز ۲۵ دسامبر سال ۱۹۸۹میلادی (اوایل دی ماه سال شصت و هشت)، در روز جشن کریسمس، نیکلای چائوشسکو و النا همسرش پس از یک محاکمه کوتاه در حضور مردم تیرباران شدند. انقلاب مردمی رومانی ظرف یک هفته رژیم دیکتاتوری چائوشسکو را سرنگون کرد. پس از اعدام چائوشسکو تصاویر بازدید رسمی او از ایران بدون سرو صدا از همه جا حذف شد و حتی  در مجلس از ولایتی وزیر امور خارجه ، سوال شد چرا یک دیکتاتور ظالم به جمهوری اسلامی ایران دعوت شده است!

بعد ها در مقاله ای خواندم که دادستان در دادگاه به چائوشسکو گفته بود: "تو بهتر بود در همان ایران باقی می ماندی ، جای تو در همان جا بود". همچنین آن فرش نفیس هم به موزه ای در بخارست سپرده شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:36 توسط خاطرات دهه شصت |

دوستان ، این خواننده ی بزرگ لوس آنجلسی مرتضی اگر یادتان باشد در سال های شصت بسیار محبوب بود. قطعه هایی از قبیل واویلا، دوباره عشق، انار انار و باز منو کاشتی-رفتی، بی تردید به همراه امور کم اهمیت تری مثل آژیر قرمز و سفید، روح منی خمینی بت شکنی خمینی، انجزه انجزه و کمیته و پاترول 4WD زرد و آبی و نهی از منکر و منکرات قسمتی از خاطرات کودکی و نوجوانی هر فرزند واقعی انقلاب اسلامی ست (فرزند واقعی انقلاب باید حتما از امام خمینی و جنگ خاطراتی داشته باشد و گرنه کشک). حالا این که خواننده ی نسل انقلابی چطور مرتضی از آب درآمد و خواننده ی فرزندان انقلاب چطور شادمهر عقیلی و ساسی مانکن بحث جدایی ست، ولی لطفا  آهنگ واویلا را گوش کنید.
عشق مني آتيش ميزني به جونه دلم واويلا
ديونه ي چشم مستت دل غافلم واويلا
اسير دلم واويلا دل غافلم واويلا
هر چي ميكشم از دست اين دل و از دست دلم واويلا

اما این عشق آتشین که به جان آتیش می زند و هنرمند ما را به سرزنش کردن خود و واویلا گفتن کشانیده کیست!؟ این تلخی و غم خفیف و زیر پوستی در چنین آهنگ قــری که برای مصرف مستقیم در عروسی ها و مهمانی های یواشکی ساخته شده است چه کار می کند؟ این ته مزه ی تراژدی در موزیک پاپ لوس آنجلس چگونه سر در آورده است؟
این ترانه زاویه ای از دنیای دهه ی شصت را افشا می کند. و طبعا در میان تک تک خط هایش اشباح و ارواح خبیثی از این دوران چرخ می زنند. بیش از هر چیز در پس این آهنگ، داستان این عشق واویلا دار ِآتش زننده، کسی نایستاده جز شبحی که سایه اش بر تمام زوایای زندگی آن انسان ها و بر دنیای آن سال ها سنگینی می کند.

حقیقت این است که در فاصله ی سفید بین خطوط ترانه ی واویلای مرتضی، امام خمینی ایستاده است؛ درست در لحظه ای که تجسم و روحِ یک دوره ی تاریخی ست. در واقع مرتضایی که می خواند، و مخاطبانی که از ترس کمیته و نهی از منکر زرد و آبی کراوات و ماتیک مهمانی را درست در جلوی در خانه ی میزبان می زنند تا در آن با واویلا برقصند، اصلن در حال خطاب قرار دادن آیت الله خمینی هستند.

زنان و مردان، دختران و پسران و حتی کودکانی که بدلیل واضح ترس از کمیته و برادران و خواهران (کلاغ سیاه) منکراتی شلوار جین (لی) نمی پوشیدند و شاید در بدو ورود به مهمانی لباس عوض می کردند!

در ترکیبی از عشق و حسرت، از قر و تراژدی و از اندوه و شادی، در هم پیچیده در اصیل ترین ژانر پاپ ایرانی یعنی موزیک "سبک"، جهت مصرف در رقص های قردار و مهمانی مخفی:
عاشقي كار اين دله دل تو را خواسته
كار اين عشق و اينجوري ديگه راه راسته
دلم خواستي ازم اون به تو دادم واي
دل به تو دادم واي جون به تو دادم
دلم خواستي ازم اون به تو دادم واي
دل به تو دادم واي جون به تو دادم
دنیای آن سال ها، دنیای خمینی ست. دورانی که تمام شئون و زوایا و ساختارهای زندگی اجتماعی آن جامعه از نو تعریف می شوند، از نو بازسازی می شوند و  جوهری تازه پیدا می کنند. نظم و باورهای قدیم و اصولا هستی قدیم دود می شود و به هوا می رود تا جای خود را نوع جدیدی از بودن – از نوع بودن در عصر آیت الله خمینی – بدهد. و انسان هایی که ناگهان خود را در برابر این هستی جدید ناخواسته یافته اند ناگزیر مضمون و محتوای آگاهی خود را همین هستی جدید می یابند. مفهوم آیت الله خمینی (و جنگ) بر شانه های میلیون ها انسان که به او عشق می ورزند تاریخ ایران را در تناسب با خود دوباره معنا می کند و این معنای جدید رنگی از تراژدی در خود دارد، رنگی از جنگ، تباهی، سکوت و سقوط. با این حال، همه ی این ها "کار این دله دل تو را خواسته" و "کار این عشق" لزوما باید "راه راست" باشد. و چه ادامه ی منطقی تری از واویلا و نالیدن "از دست این دل".
اما این تمام ماجرا نیست... این، تنها لایه ی تراژیک در قطعه ی واویلای مرتضی نیست. مرتضی، لایه ی عمیق تر تراژدی را برای آخرین قسمت اثر ذخیره کرده است. جایی که درست وقتی دانسته ایم "هرچی می کشم از دسته این دله" و "از دست دلم واویلا" با انسان هایی روبرو می شویم که در قلب تراژدی، زیر سایه ی مفهوم آیت الله خمینی، در صحنه ی رقص در درون خانه ها، جایی که ظاهرن از ننگ بودن در عصر آیت الله خمینی بیرون مانده، ایستاده اند.

آیت الله خمینی در فاصله سفید سطرهایی که به آن می رقصند تمام قد ایستاده است، و رقصیدنشان به ترانه ایست که با غلبه ی عشق بر حسرت، امید بر یاس و ایمان به نظم جدید که بر خلاف تمام نظم های "بی وفا"، "خوب و مهربان" است و "نمی خواد ما رو بسوزونه" به پایان می رسد.
همه از يار و ديار جدا ميشن
همه با همديگه بي وفا ميشن
هيچكسي ديوونه يارش نميشه
اسيره دل بي قرارش نميشه
اما تو خوب و مهربوني ميدونم
نمي خواي من را بسوزوني ميدونم

... و امروز تاریخ دوباره تکرار می شود: و حالا حرفهای زنان و مردانی که در دهه ی شصت دختران و پسران نوجوانی بودند و امروز مادران و پدران نسلی اند که –همچون اسلافشان- سالهاست چشم انتظار آزادی و برابری هستند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 8:26 توسط خاطرات دهه شصت |

من از اون روزها تنفر از مدرسه، ناظم و مدیر رو یادمه. از مقنعه و مانتوهای گشاد و بد رنگ که باعث میشد هیکل کوچیکم توش گم بشه و اعتماد بنفسم رو از دست بدم. گرچه همیشه شاگر خوبی بودم ولی از مدرسه بدم میامد .

توی دوره دبستان به خاطر اون  میزهای تنگ و باریک و چوبی. باید چهار نفره روشون می نشستیم... یادتون هست؟ بعد موقع امتحان املا یه نفرباید میرفت پایین... خدایا چه دردناک بود. من یه بیماری عضلانی دارم که انقباض و انبساط عضلاتم به کندی صورت میگیره و به صورت عادی با درد همراهه.. تصور کنین که وقتی می رفتم اون پایین گلاب به روتون حداقل نیم ساعت طوری بشینم انگار توی دستشویی نشستم چه حالی میشدم. اشکم در میامد. بعد میزها رو انگار داده بودن یه نفر از قصد روشون کنده کاری کنه. هیچ وقت نمیشد خوش خط بنویسی. بعدش که مثلا یه کم مدرن شده بودن میزهایی اومد که به صندلی چسبیده بود با یه شیب ۵۰درجه! لعنتی همه چی از روش لیز میخورد. بعد باید آرنجم رو تا نزدیک چونه ام میاوردم تا دستم به میز برسه... بس که ماشالله مطابق استاندارد قد بچه  های ایران ساخته شده بود. خاطره اون میزها قوز نیشینی که هنوزم ترک نشده. از برکات چسبیدگی میز و صندلی بهم هم این بود که یه نفر که صندلی رو عقب جلو میکردم همه باهم تکون میخوردیم.

از  اون دفترای صد برگ بدون خط کشی قرمز دورش که مدرسه با قیمت پایین تری یا مجانی (درست یادم نیست) میداد،بدم میامد. از اون صفحه های صد برگش که حوصله ام رو سر می برد متنفر بودم. هر چی از وسط دفتر ورق میکندم تموم نمیشد. بعد باید می نشستی هی هر ورق با مداد قرمز دورش رو خط کشی میکردی که معلمت که انگار مامور عذابت بود خوشش بیاد. دریغ از یه ذره لطف و مهربونی. از همه بدتر این بود که وقتی دو روز تعطیلی پشت هم میافتاد بی انصافا اینقدر مشق میدادن که آدم ترجیح میداد تعطیل نباشه ... اونم چه مشقی... سیاه کاری الکی.... سه صفحه از درس انقلاب اسلامی.. هر کلمه رو اندازه کله خودم می نوشتم. به نظرم از اردوگاه های کار اجباری هیچی کم نداشتیم ... مگه نه؟

توی دبیرستانم که هر چی زشت تر  و بو گندوتر بودی بهتر... حق عطر زدن نداشتیم! حالا نمیدونم خوشبختانه یا متاسفانه من هیکلم کوچیک بود کسی خیلی کاری به کار من نداشت. صبح ها باید یه ساعت سر صف وا میستادیم. تا بلاخره ختم قران بشه و دعای فرج و غیره خونده بشه بعد با چند تا فحش از مدیره محترمه با روحیه ای عالی و خوش بریم سر کلاس ها.یکی از یادگاری های سخنرانی صبحگاهی ایشون اینه" اسماتون رو روی سنگ قبر میکنن،لازم نیست روی میزها بکنین"
بعد میرفتیم توی اون دخمه ها به اسم کلاس با اون پنجره هایی که جلوش رو با توری های فلزی که فقط فنچ میتونست ازش رد بشه پشونده بودن که مبادا کسی به ناموس مردم ( که ما ها باشیم نگاه چپ کنه) من نمیدونم از طبقه سوم مثلا چه اتفاقی ممکنه بیافته...بعد جالبه اش اینکه که یه دفعه یه اقایی اومد تو کوچه کنار مدرسه ما که کوچه خلوتی بود، شلوارش رو درآورده بود و .... دیگه لازم نیست همه ش رو تعریف کنم. بچه هام جلوی پنجره جمع شده بودند تا این منظره رو یه دیدکی بزنن. چقدر عقده ای جنسی زیاد بود.... مردهای بزرگسال رو میگم که تو مینی بوس راه مدرسه دخترها رو دستمالی میکردن. همیشه خدا وسط راه با داد و بیداد از مینی بوس پیاده میشدم. مینی بوس شده بود کابوس من! حالا من پررو بودم یا داد میزدم یا یه چکی به طرف میزدم. بعضیا می گفتن زشته هیچی نمیگفتن، اینقدر که طرف پررو تر میشد...بعد بقیه مردم به جای اینکه اون مرده رو که داشته تعرض میکرده چپ چپ نگاه کنن به من یه طوری نگاه میکردن انگار جن دیدن! وقتی دبیرستان رو تموم کردم واقعا حس میکردم از یه قفس آزاد شدم. وقتی به عقب نگاه میکنم با خودم میگم چطور تونستم توی اون شرایط اینهمه درس خون هم باشم؟ چون من یه ذره نه مذهبی بودم و نه اعتقادی داشتم... فکر میکنم به همین دلیل بود که اون روزا همه بچه درس خونا از مومنات ومومنین بودن... چون شرایط برای اونا اونقدر سخت نبود... بعد از قضیه رو میذاشتن پای اینکه آره چون اینا با خدا هستن و مثلا یه جزء قران رو حفظن خدا کمک کرده بهشون حافظه عالی داده...الان می بینم دخترایی رو که با قیافه های شیطون شون جزو شاگرد اولا هستن... کلی کیف میکنم. انگار اون موقع شاگرد اولی هدیه ای بود که خدا به بندگان مخلص اش عطا کرده بود. انگار مثلا ما بنده خدا نبودیم...

تا همین چند سال پیش توفکر بودم برم یه روز به مدیر دبیرستان حسابی فحش بدم دلم خنک بشه.... ببین چقدر اذیت کرده بودن ما رو اینجور نفرت داشتیم بهشون...

انگار پدر مادرها هم مسخ شده بودن... هیچ کس نبود که از کودکی و جوانی ما دفاع کنه... هر چی مدرسه یا کمیته میگفت حجت بود... هیچ پدر ومادری نمیگفت بابا من که خودم توی قبل از این انقلاب هم زندگی کردم... منم دوست دختر یا دوست پسر داشتم... حالا مثلا چه اشکالی داره که دخترم یا پسرم با کسی که همجنس خودش نیست گپ بزنه..لااقل من نفس این بچه رو نگیرم... من که خودم یادمه...

یاد پسرها و دخترهای شجاع دهه شصتی که کتک خوردن، اخراج شدن، تهدید شدن، توهین شنیدن... تا امروز به اینجا رسیدیم گرامی!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:25 توسط خاطرات دهه شصت |

من هم نوجوان تازه بالغ ده شصت بوده‌ام و چه خوب خطرت شما را میشناسم تو گویی دوست من هستی‌.من با چشم خودم مردن آدم ها در روز‌های جنگ شهر‌ها دیده ام.من با دستان خودم از مدیر و ناظم‌های  وحشی و مریض مدرسه هر روز شلاق خورده ام.من با صورت خودم، درد کشیده ،برادران کمیته ای را چشیده ام.من با دستان خودم تابوت دوست همکلاسی شهیدم را که چهار ده سال بیشتر نداشت بالای سرم  برده ام.کودکی ما با خون شروع شد و با خون دل و حسرت به بزرگ سالی‌ زودرس تبدیل شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 8:23 توسط خاطرات دهه شصت |

 دهه شصت دوران کودکی و نوجوانی من بود،کارتونهای برنامه کودک خیلی قشنگ بودند گوریل انگوری،پلنگ صورتی،مورچه ومورچه خوار،معاون کلانتر،پینوکیو،سندباد،بینوایان،دکترارنست،مهاجران،مزعه حیوانات ،حنا،هاچ،بنر  و خبری از انیمیشنهای کامپیوتری و دی جی مون نبود،اصیل بودند هر چند که اکثرا غمناک ، ویدیو جرم بود یادمه اولین بار سال  ٦١یکی از دوستای بابام یک ویدیو آورد خونه ما و تمام اقوام را جمع کردیم نشستیم یک فیلم ایرانی (که اسمشو فراموش کردم) به همراه شو رنگارنگ و شو عربی و هندی تماشا کردیم چقدر کیف کردیم،بزرگتر که شدیم با  دوستان پولهامونو جمع میکردیم و یک ویدو تی سون سونی یا چند تا فیلم قدیمی ایرانی و شو کرایه می کردیم شبی هفتصد تومان،ویدیو مخفیانه کرایه داده میشد،تا صبح بیدار می موندیم وفیلمها و شوها را می دیدیم! اونم با تلویزیون سیاه وسفید.  (بعدها که فیلم وی-اچ-اس(می گفتیم نواربزرگ) آمد بابام یک ویدئو پاناسونیک خرید و فیلم باکیفیت بالاتر می دیدیم،کم کم سروکله شوهای طنین و طپش در ایام عید پیدا شد) بعضی وقتها هم آتاری کرایه می کردیم و تا صبح  بازی هواپیمایی می کردیم. نوار موسیقی جرم بود آهنگ ای قشنگ تر از پریا ، یکی از قشنگترین آهنگهای جدیدی بود که گل کرده بود،از سال ٦٥با داریوش آشنا شدم و عاشق صداش بودم با صدای داریوش می خوابیدم، شبها بابام ضبط را اززیر لحافم بیرون می کشید. عشق بعضی دوستان مایکل جکسون بود و تیپ های پانکی مد بود که شدیدا تو مدارس برخورد می کردند،آستین کوتاه که تو خیابون هم ممنوع بود چه برسه به مدرسه،یادمه یک بلوز داشتم روش مارک نایکی خورده بود مدیرمدرسه مون منو از صف کشید بیرون که برم خونه عوضش کنم ،تازه آرنولد و راکی (استالون)توایران معروف شده بودند و بعضیا طرفدارشون، دهه شصت دهه گشت پاترول کمیته (4 دبلیو دی)با آدمای ترسناک داخلش بود،موقع تعطیل شدن دبیرستان دخترانه می آمدند و اگر پسری می دیدند می گرفتند،یادمه یک بار یکی از دوستام که رزمی کار بود را به جرم داشتن نانچیکو ٢ روز بازداشت کرده بودند (رئیسشون نمی دونست این چیه و میگفت با این  می خواستی چه کسی رو ترور کنی!!) تفریح نداشتیم همش تو کوچه ها با یک توپ پلاستیکی دو لایه بازی می کردیم و بابام هم دعوا که این جا جای بازی نیست (خداییش راست هم می گفت خیلی خطرناک بود)الک دولک،هفت سنگ،شوت یک  ضرب و....قشنگ ترین جام جهانی تواین دهه برگزار شد جام جهانی ۸۶ مکزیک و اعجاز کاپیتان کوچک (مارادونا) وگلهای به یادماندنیش به انگلستان .هیچ وقت بازی کلاسیک  فرانسه-برزیل رو تو یک چهارم فراموش نمی کنم ،من که هر شب ساعت ١٠می خوابیدم  اون شب تا ساعت ١:30 نیمه شب خوابم نبرد و این بازی ١٢٠دقیقه ای زیبا رو که نهایتا فرانسه در ضربات  پنالتی برد  تماشا کردم ،دلم نمی آمد هیچ کدوم حذف شن تا صبح خوابم نبرد و تک تک صحنه های این بازی رو به یاد می آوردم و غرق لذت می شدم،یک دوستی داشتم عاشق تیم آلمان بود می نشستیم و بازی هارو تحلیل می کردیم ،بازیکنان محبوب من پلاتینی و مارادونا بودند و مال اون رومینیگه و شوماخر ،یک سال بعد رفت جبهه و در سال ٦٦در سن ۱۶سالگی شهید شد،کلاس دوم دبیرستان بودیم و سالهای آخر جنگ تو مدرسه مون مانور می ذاشتن و مارو با لباس بسیجی می بردند مانور، مطمئنم اگه جنگ ادامه پیدا می کرد دبیرستانیها را هم مثل دانشجویان می بردند جبهه.روز ۳۱شهریور مدرسه ها رو باز می کردند وماهارو می بردند راهپیمایی،  بعدشم نمایشگاه جنگ و آشنایی با عملیاتها وتجهیزات جنگی ،بدترین آهنگ برام آژیر خطر قرمز بود  که هر لحظه مرگ رو جلوی چشممون می دیدیم،آزادسازی خرمشهر رو یادمه ،بعد از مدتها مردم روتو خیابونا خوشحال میشد دید،ولی خوشحالیها زودگذر بود.هر شب منتظر خبر بدی بودیم ازاخبار سراسری ،کلا دهه سیاهی بود

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:19 توسط خاطرات دهه شصت |

تمبر زیر ، تمبر جنجالی سالگرد تسخیر سفارت آمریکا است. در سال ۱۳۶۲ پست ایران اقدام به چاپ تمبر زیر نمود. این تمبر به ارزش ۲۸ ریال مخصوص پاکت خارج از کشور بود. تقریبا تمام پاکتهای ارسالی به خارج از کشور مجبور بودند از این تمبر استفاده کنند. پست آمریکا به این تمبر معترض بود و در نهایت هم اعلام کرد پاکتهایی را که روی آن این تمبر باشد به مقصد نمی رساند و برگشت می زند ، که البته همین کار را هم کرد. جالب این بود که تمبر پس از آزاد کردن گروگانها چاپ شد و به نوعی تلاش برای مبارزاتی کردن گروگانگیری بود. هموز هم معلوم نیست فایده گروگانگیری سفارت آمزیکا چه بود. بهر حال نکته جالب این تمبر اشتباه در اسم کشور ایران به خط لاتین است که به جای I.R.IRANچاپ شده است R.I.IRAN

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:21 توسط خاطرات دهه شصت |

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:3 توسط خاطرات دهه شصت |

کودکی من هم مانند خیلی از خوانندگان این وبلاگ در دهه ۶۰ گذشت. همه پست های این وبلاگ را خواندم و کلی یاد آن روزها افتادم.هرگز فکر نمی کردم اگر در دهه ۳۰ زندگی ام کسی بیاید و از آن روزها بگوید این قدر حالم بد شود. آن روزها فکر می کردیم حرف درست همان است که حکومت می زند و از دهان دولتی ها خارج می شود. چه قدر به همه شان اعتماد داشتیم و فکر می کردیم هرچه می گویند درست است.کودک بودیم اما به شدت دنباله رو حرف ها و ایدئولوژی های احمقانه ای که برایمان می گفتند.
پیرزنی در فامیل مان بود که اصلن دل خوشی از این حکومت نداشت البته پسری داشت که در ۵۰ سالگی به جبهه رفت و با داشتن ۶-۷ تا بچه قد ونیم قد در جنگ کشته شد. مادرش هرگز این را تایید نمی کرد اما خب دستش کوتاه بود. او می گفت این حکومت را دوست ندارم چون روسری های رنگی وشاد را از سر زنان برداشته و به جایش چادر سیاه بر تنشان کرده . این حکومت تا زمانی که هست همه اش غم غصه است .بردارید این چادرهای سیاه را . البته آن روزها من کودک بودم ونمی فهمیدم معنی این حرف ها چیست. اما امروز به خوبی می دانم ...

گفتنی های آن روزگار زیاد است . یادم می آید روزی برادرم که درآن روزها جوانی ۱۶ ساله بود دلش می خواست فیلم بروسلی ببیند و بروسلی هم حرام بود! با دوستش رفته بودند یک چمدان بزرگ خریده بودند و بعدش هم یک ویدئو از جایی گرفته بودند و در چمدان جاسازی کردند. بعد فیلم را در لباس شان گذاشتند وآمدند خانه . تا نصفه شب دیدن فیلم طول کشید. همان شب در تاریکی فیلم وچمدان وویدئو را برداشتند و به صاحبش رساندند. چون اگر روز می شد افتضاح بود وباید جواب هزار نفر را می دادند.همان روزها هم پسرخاله و پسر دایی ام را به جرم داشتم چند فیلم سینمایی خارجی در خیابان گرفتند و چون دایی کوچکم کله گنده ای در پلیس شهربانی بودو برای شان کاری نکرد ،آن ها چندروزی در بازداشت گاه بودند. بعد هم چند سال این سه نفر در فامیل باهم قهر بودند!!!
اوایل ریاست جمهوری آقای هاشمی بود.داشتن وحمل ویدئو جرم داشت . ما به مسافرت رفته بودیم و توی شهر همدان پلاکاردهایی با این مضمون به چشم می خورد : دشمن از طریق ویدئو به جامعه حمله می کند. جنگ در جبهه تمام شده و ما با جنگ دیگری مواجهیم . همکاری کنید و از این حرف ها ...
امورتربیتی مدرسه مان می گفت : به قول امام جنگ برای ما نعمت بود حالا که تمام شده نعمت ها از دست رفته است . همه چیز گران شده .آخه آن روزها شروع تغییر سیستم اقتصادی ایران به دست آقای هاشمی بود وقیمت ها هرروز بالا می رفت و کنترل شدنی نبود. مردم این را به جنگ و نعمت های آن ربط می دادند.چون معتقد بودند در طول جنگ هیچ وقت قیمت ها بالا نرفت !در همین رابطه خانم محجبه سفت وسختی را می شناختم در نزدیکی خانه مان که می گفت گرانی وقتی زیاد می شود یعنی این که مردم به رهبرو امام شان پشت کرده اند و گفت این حدیث از یکی از امامان است. برای همین باید پشت ولی فقیه مان باشیم. منتهی من نفهمیدم که در دوره کدام امام گرانی آمده بود که ایشان این حدیث را مرقوم فرمودند!

آن روزها شیعه و مسلمان بودن یعنی مبارزه کردن! برای همین عده ای بودند که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را عرصه جنگ ومبارزه وکشمکش می دیدند. در این میان سر کوچک ترین حرف ها به جان هم می افتادند ، بچه ها با پدر و مادر ، والدین با بچه ها ، فک و فامیل با هم وخلاصه سر همه چیز بحث دینی می کردند. مثلن می گفتند این کارت اشتباه بود ، اسلام اینو می گه یا در رساله احکام فلان مجتهد اینو نوشته وبعد هم جنجال وقهر و... خلاصه دین به عرصه خودنمایی های آدم ها برای طرح عقده ها و خودخواهی هایشان کشیده شده بود.
یکی از آدم ها که تز مبارزه تا ابد را طرح کرده بود مرتضی آوینی بود که بعدن هم در سال 70در فکه روی مین رفت و کشته شد. کشته شدن او موجی در جامعه ایجاد کرد چون او هم معتقد بود جنگ پایان یافته اما مبارزه هرگز ! برای همین برو بچه های بسیج و... او را بت کردند و شایسته تقدیس و پرستش !
پسربچه ای را تلویزیون بارها نشان داد که حدودن ۱۳ - ۱۴ ساله بود البته اگر درست یادم مانده باشد. داستانش این بود که زن خبرنگار خارجی که روسری هم نداشت ،موقع بازدید از اردوگاه اسرای ایرانی در عراق او را یافته بود و به او گفت تو برای چی به جنگ آمدی ؟ پسرک هم جواب داد : ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است / ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است . این صحنه را بارها تلویزیون پخش کرد ! بازنمایی همین صحنه را در اخراجی های مستهجن دو هم به روایت کارگردان نمای آن دیدید!
بقیه اش بماند برای بعد ....

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:53 توسط خاطرات دهه شصت |

۶ سالم بود. با خواهرها و برادر هایم بازی می کردم. مادرم آن روزها دانشجو بود  و ما تنها بودیم. یادم هست آن روز ،  پدرم خانه بود. برنامه کودک شبکه دو تمام شده بود و ما از جلوی تلویزیون بلند شده بودیم که تصاویری از رزمندگان خندان پخش شد و گوینده با لحنی حماسی  از جان برکفی و شهادت طلبي رزمندگان اسلام ، زر زد و آخرش گفت  کِرِنْد غرب ( از شهر های استان کرمانشاه) به دست رژیم بعث عراق افتاد! آن روز  اولین باری که بود که من نقش زمین شدم ، اولینی که آخری نداشت. مثل ابر بهار اشک می رختم. پدرم در آغوشم گرفت و گفت « پدرسوخته ها دروغ می گویند. این جور نیست. می خواهند عراقی ها را گول بزنند!» انگاری من بچه بودم!

دایی من جبهه بود و محل خدمتش کِرِند غرب! و چند هفته ای می شد که از او خبری نبود. خانه ما بَرِ خیابان بود و هفته ای نبود که تشییع جنازه شهیدی را نبینیم. همه ترسم این بود که این بار تابوت ...

مادرم غروب ها که از دانشگاه باز می گشت اولین پرسشش این بود : « خبری از دایی داری؟» آن روز من خوش خبر، مِن و مِن کنان  و با شرمندگی به او گفتم که کرند غرب اشغال شده است؛ چشمان درشت و زیبای مادرم غرق اشک شد. خود را بابت رساندن آن خبر بد مقصر می دانستم (آن هایی که مسوول این فضاخت ها بودند هیچ گاه خود را مقصر نمی دانند...)

دایی من آن روزها دانشجو بود.  آن ها را حسینیه دانشگاه جمع کرده بودند و گفته بودند حسینی ها که می خواهند به جبهه روند این سو بایستند و یزیدی ها آن سو! علیرغم اینکه رفسنجانی دستور داده بود که دانشجویان به خط مقدم نروند آن ها را به منطقه جنگی برده بودند .

آن تابستان لعنتی  را که  در انتظار و دلهره سپری شد هیچ گاه از خاطر نمی برم. روزهای کشدار و شرجی شمال که مارش های نظامی و حماسه سرایان بی سر، غیر قابل تحملش می کرد.  چقدر دعا کردم و نماز خواندم که خدا داییم را سالم بدارد. به خدا قول می دادم که دختر خوبی باشم! یعنی هیچ گاه به فکرم نرسیده بود همه اینها به خاطر خدا و تکلیف و فرمان اوست؟! بار ها و بارها مادرم را در هنگام اشک ریختن غافلگیر کرده بودم. بالاخره از دایی ام خبری شد؛ تلگرافی به خانه پدربزرگم فرستاد و بازگشت .

آن روزی که آفتاب سوخته و لاغر و کچل به خانه مان آمد  در آغوشش پریدم و چندین و چندین بار بوسیدمش.  

دایی من بازگشت اما پدرها و دایی ها ی بسیاری هیچ گاه بازنگشتند و دخترک های  زیادی راچشم انتظار گذاشتند.  

جنگ ، مقدس نيست.  تنها بیماران روانی هستند که چنین معرکه های را دوست دارند و ما چه بیچاره هستیم که ملعبه دستشان هستيم.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:51 توسط خاطرات دهه شصت |

ليگ كشوري از سال ۷۰ با نام ليگ آزادگان شروع شد و بعد از چند بار تغييرات، به شكل فعلي (جام خليج فارس)‌درآمد. قبل از آن فقط جام باشگاههاي تهران بود و جام حذفي كشور. در جام باشگاههاي تهران،‌مسابقات به شكل رفت و برگشت نبود و ۱۸ تيم در ۱۷ هفته بازي ميكردند. به جز بازي قرمز و آبي،‌ از ساير بازي هاي حساس ميتوان به پرسپوليس - وحدت و استقلال - راه آهن اشاره كرد. تيم هاي پاس، گسترش،‌ بانك صنعت و معدن، دارايي،‌ شاهين، پيكان، و ... در اين جام بودند. معمولا بازي هاي پرسپوليس در آزادي و استقلال در امجديه (شيرودي)‌برگزار ميشد. يك بار هم در يكي از بازيها،‌ نيمه اول بازي در زمين شماره دو شيرودي برگزار شد و داور تصميم گرفت به دليل مشكلات زمين، نيمه دوم را در زمين شماره يك برگزار كند! ياد قضاوتهاي برادران حسين و حميد خوشحوان به خير.

 در سال‌های میانی دهه ۶۰ من دانش‌آموز دبستان بودم. یادم است دهه فجر که شروع می‌شد، فصل آذین‌بندی مدارس و برنامه "چاغ و لاغر" هم می‌رسید. اما دقیقا یادم نیست چرا خانم معلم‌های عزیزمان با حرصی خاص از آمدن دهه "زجر" شکایت می‌کردند! الان که فکر می‌کنم، می‌بینم خیلی جرات داشتند که جلوی ما بچه‌های کلاس به‌راحتی "دهه فجر" را به "دهه زجر" تبدیل می‌کردند! و واقعا چه خلاقیتی بوده در تبدیل "فجر" به "زجر"

 فکر می‌کنم سال ۶۶ بود که دیدیم دارند در حیاط دبستان ما زمین را می‌کنند و شنیدیم که قرار است یک پناهگاه درست کنند برای فرار به آنجا در زمان بمباران یا حملات موشکی صدام؛ که با آن آژیر قرمزهای دلهره‌آور شروع می‌شد. تا جایی که یادم است، فقط یک بار مجبور شدیم به آن پناهگاه برویم. در تراکم شدید بچه‌ها، فضای تنگ و سقف کوتاه پناهگاه، خوب یادم است که نفس کشیدنم چقدر مشکل شده بود و احساس می‌کردم که داخل قبرم و همین الان است که بمیرم! در واقع، حضور در آن پناهگاه هراس‌آورتر بود تا بودن داخل ساختمان.چند وقتی بعد، باران آمده بود و آسفالت حیاط مدرسه روی سقف پناهگاه مقداری نشست کرده بود. با بچه‌ها می‌خندیدیم و می‌گفتیم این قرار است در برابر بمب و موشک دوام بیاورد؟

 آن اواخر حملات موشکی صدام به تهران، تلویزیون یک برنامه داشت که می‌رفتند اگر اشتباه نکنم از عروس و دامادهایی که مانده بودند در تهران و جشن عروسی می‌گرفتند، گزارش تهیه می‌کرد. واقعیتش، کلیت و موضوع برنامه دقیقا خاطرم نیست؛ اما این صحنه را خوب به خاطر دارم که موقع ضبط یکی از همین برنامه‌ها حمله موشکی هم شده بود و یک هو خبرنگار و فیلم‌بردار زوم کردند روی دود موشکی که فروافتاده بود... روزهای تلخی بود...

 نوروز سال ۶۷ و ماه‌های بعد از آن تا زمان پذیرش قطعنامه، خیلی از تهرانی‌ها شهر را ترک کرده بودند. ما (تقریبا همه فامیل) هم رفته بودیم به یک روستای آباء و اجدادی در فاصله‌ای ایمن از موشک‌های صدام. در حالی آنجا بودیم که پدرهایمان در تهران مجبور بودند سر کار باشند و ما نمی‌دانستیم که آنها و خانه‌هایمان را آیا دوباره خواهیم دید یا نه. فکر کنم اواخر اردیبهشت بود یا شاید هم خرداد که برگشتیم تهران. نزدیک خانه ما یک موشک خورده بود. بیشتر شیشه‌های خانه ما شکسته بود و چند تا از درهای داخلی از لولا در رفته بودند. موشک، روبه روی یک نانوایی بربری (اگر اشتباه نکنم) خورده بود؛ به یک آپارتمان 4 طبقه و این صحنه از یادم نمی‌رود که آن آپارتمان، قشنگ نصفش رفته بود و در نصفه‌ی باقی‌مانده می‌شد داخل اتاق‌ها و رختخواب‌های گوشه اتاق‌ها را دید! می‌گفتند موج انفجار، کارگر نانوایی را داخل تنور پرت کرده بود و او "جزغاله" شده بود. یک دختری به اسم "ژیلا" هم بود که اعلامیه‌اش را دیدم و می گفتند موج انفجار سر او را به تیر چراغ برق کوبانده بود و مغزش پخش شده بود... آن نانوایی بعدا تبدیل شد به نانوایی ماشینی (لواش یا تافتون) و الان هم نانوایی فانتزی شده است.

 یکی از روزهای تیرماه ۶۷ بود که دوست هم‌مدرسه‌ای‌ام بی‌مقدمه به من گفت: "جنگ تمام شد!" این دوستم یک مقدار چاخان و خالی‌بند بود و من اول نفهمیدم منظورش چیست؛ چون تقریبا در آن ذهن کودکانه‌ام تصور نمی‌کردم که این جنگ تمام بشود. اما وقتی گفت که ایران قطعنامه را قبول کرده، انگار دنیا را به من دادند! هنوز هم از یادآوری آن لحظه و آن روز احساس خیلی خوبی دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:44 توسط خاطرات دهه شصت |

اسماعیل افتخاری معروف به اسمال تيغ زن، قبل از انقلاب، از جمله اوباش و باج گیرهای معروف محله جمشيدتهران و یا همان شهرنو بود که از باج گيري از فاحشه ها و مشتریانشان امرار ‏معاش مي نمود و بخاطر همین امر بود که بارها و بارها توسط شهربانی و دادگستری بازداشت شده بود و همچنین ایشان در صنايع‌ پشتيباني‌ و هلي‌كوپترسازي‌ كشور نیز در قبل از انقلاب راننده قراردادی وعادی بودند که بخاطر همان شرارتها و بازداشتی هایش از این سمت اخراج می گردند ، با شروع انقلاب اسلامی وی ناگهان مسلمان شد و به صف انقلابیون پیوست وآن سوابق بازداشتی و اخراجی هم شد کارنامه مبارزاتی ایشان تا اینکه در بعد از پیروزی انقلاب اسلامی خود را به آیه الله ایروانی نزدیک و در کنار وی اقدام به ایجاد گروه خود سری بنام "گروه ضربت جنوب تهران " نمود و کارش را با حمله به منازل و مغازه ها و ادارات جنوب تهران و بازداشت افرادی را که وی ساواکی و شهربانی چی زمان شاه می خواند آغاز کرده ، گروه ضربت بعدها در کمیته های انقلاب اسلامی ادغام شد و وی نیز به عنوان اولین فرمانده کمیته منطقه ۱۲ تهران شناخته شد.

در سال ۱۳۶۸ اسمال تیغ زن به سازمان دخانیات می رود و مدتی در آنجا مسئول حراست سازمان دخانیات ایران می شود ، در همین سمت که تا سال ۱۳۷۲ ادامه یافته وی که البته دوستی و آشنایی دورادوری هم با سعید امامی داشت در سال ۱۳۷۴ با توجه به سابقه درخشانش برای بعضی امور خاص از سوی اکبر کوش خوش به محفل سعید امامی معرفی می شود و تا سال ۱۳۷۷ نیز در آن محفل خدمات ارزنده ای را به دستگاه اطلاعاتی می نماید که بارزترینشان مشارکت در قتل سیامک سنجری – فاطمه قائم مقامی و ناصر سیگارودی معروف به ناصر سگ سبیل می باشد ، اسمال تیغ زن البته دیگر بقول خودش بیزینس من شده بود و اعتقادی کار نمی کرد از کنار همین خدمات ارزنده توانسته بود شرکت حمل و نقل دریایی ای را به ثبت برساند و صاحب چهار کشتی باری و یک نفتکش هم شده بود ، جالب است بدانید که آن محموله کذایی ارسال موشک بجای نخود و لوبیا و حبوبات به بلژیک توسط سعید امامی با یکی از کشتی های شرکت ایشان بوده است ، محفل قتلهای زنجیره ای از اسمال تیغ زن ساپورت مالی و حمایت قضایی بعمل می آوردند و وی نیز برایشان هر چه می خواستند انجام می داد ، اما اسمال تیغ زن همان باج گیر قدیمی بود و گرچه به نان و نوایی رسیده بود اما هنوز زورگیری را رها نکرده بود و بمرور زمان اقداماتی را انجام داد که افشای آن برای وزارت اطلاعات بسیار هزینه بر بود از جمله این رفتارها مربوط میشود به تابستان سال ۷۷ که اسمال تيغ زن تحت عنوان «تيمسار احمدي» اقدام به ربودن يک دختر ۱۶ ساله در ميدان هفت تير تهران میکند و بعد از تعدی به این دختر وی را در خیابان رها میکند و وقتی خانواده این دختر از وی شکایت قضایی میکنند اسمال تيغ زن و دوستانش این خانواده را آنقدر تحت فشار قرار میدهند که خانواده مربوطه از شکایتشان صرف نظر مینمایند و پروند مختومه میشود .جرم و جنایات اسمال تيغ زن و باندش در وزارت اطلاعات آنقدر زیاد میشود که این وزارتخانه تصمیم میگیرد دیگر از وی حمایت نکند. بعد از این زمان شکایتهای متعددی از وی و باندش در محاکم قضایی مطرح میشود و بلاخره پای اسمال تیغ زن و گروهش به دادگاه باز میشود ولیکن علیرغم اثبات بسیاری از جرائم ( از جمله آدم ربایی . کلاهبرداری . زورگیری . تملک مال غیر . تجاوزبه عنف و..... ) وی فقط به ۸ سال حبس تعزیری محکوم میگردد که اين حکم هم در دادگاه تجديد نظر استان تهران قطعی میشود.

اسمال تيغ زن در یکی از جلسات دادگاه گفت‌: مـن‌ در زمـان‌ خـدمتم‌ در كـميتـه‌ ۶۰۰۰ نفـر را بازداشت‌ كرده‌ام‌ حـالا يـادم‌ نيست‌ كه‌ كدام‌ را براي‌ چه‌ دسـتگيـر و بـازداشـت‌ كرده‌ام‌.

هرچند که داستان اسمال تيغ زن در دهه هفتاد از پرده بیرون آمد ، اما اصل ماجرا در دهه شصت اتفاق افتاد. امثال اسمال تيغ زن در دهه شصت با استفاده از فضای امنیتی و جنگی کشور هر چه خواستند انجام دادند و بعد پس از ادغام کمیته و شهربانی در سال ۷۱ بدنبال بیزینس خود رفتند! اینان در قالب گشتهای کمیته تابع هیچ قانونی نبودند و برای تفتیش و ورود به هر مکانی خود را محق می دانستند و در قبال هیچکس پاسخگو نبودند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:30 توسط خاطرات دهه شصت |

در اوج جنگ تحمیلی و زمانی عراق تلاش می کرد فعالیت های صنعت نفت ایران را متوقف کند روزهای ۲۱ و ۲۳ آبان ماه ۱۳۶۵ حملات شدید نیروی هوایی عراق به پالایشگاه های آبادان، تبریز و اصفهان صورت گرفت. ابتدا پالایشگاه تبریز از سوی هواپیماهای دشمن به شدت بمباران شد ، سپس در همین روز بمب افکن های عراقی، پالایشگاه اصفهان را ۲ بار مورد حمله قرار دادند. ۲ روز بعد نیز پالایشگاه های آبادان که سال ها زیر آتش توپخانه عراقی ها قرار داشت به گونه ای بی سابقه، آن هم در ۴ نوبت از سوی هواپیماهای عراقی بمباران شد.

بمباران پالایشگاه اصفهان در عمق خاک ایران ، نمایانگر فرسوده شدن و عدم کارآیی نیروی هوایی ایران بود. نیروی هوایی ایران که شش سال بدون در اختیار داشتن قطعه یدکی و مهمات اصلی تحلیل رفته بود، قادر نبود تا امنیت لازم را در آسمان ایران برقرار کند. این ضعف تا بدانجا رسید که عراق نیروگاه نکا در استان مازندران را هم بمباران کرد!

تصویر زیر سوختن پالایشگاه اصفهان در ۲۱ آبان ماه ۱۳۶۵ را نشان می دهد . در سمت راست پالایشگاه نیروگاه محمد منتظری هم دیده می شود. عکس در حاشیه  شاهین شهر گرفته شده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:25 توسط خاطرات دهه شصت |

در ساعت ۳۰ دقیقه و ۱۳ ثانیه بامداد پنجشنبه ۳۱ خرداد  ۱۳۶۹ زلزله به بزرگی ۳/۷ ریشتر در نزدیکی شهر رودبار (در گیلان) روی داد. کانون زلزله مذکور را کارشناسان حدود ‪۱۱کیلومتری از سطح زمین اعلام کردند. این زلزله بیش از ۱۰۰ روستا را به کل تخریب کرد و سی و هفت هزار نفر کشته و چهار صد هزار نفر بی خانمان بر جای گذاشت. علاوه بر این بیش از ‪ ۲۰۰هزار واحد مسکونی و تجاری تخریب شد و خسارات عمده‌ای به تاسیسات و اماکن عمومی در استانهای گیلان و زنجان که متاثر از این زلزله بودند، وارد آمد.

اگر بازار داغ تماشای مسابقات فوتبال جام جهانی ۱۹۹۰ نبود، تعداد تلفات این زلزله هولناک به مراتب بیش از این می‌شد. از ساعت دوازده مسابقه فوتبال بین اسکاتلند و برزیل آغاز شده بود و بسیاری مشغول تماشای آن بودند که با شروع زلزله به خارج ساختمانها فرار کردند.

شدت زلزله در تهران ۵/۵ ریشتر بود که به مدت ۵۷ ثانیه ادامه داشت. بعد از وقوع زلزله از سراسر دنیا سیل کمکها به ایران سرازیر شد ، ولی عدم سازماندهی مناسب و مدیریت صحیح بحران منجر به  امدادرسانی کند و بی برنامه شد. همان موقع شایع بود مقادیری از تجهیزات اهدایی در بازار تهران به فروش رفته و یا بعضی از ارگانها از ارایه آنان به زلزله زدگان خوداری کرده اند. به عنوان مثال پتوها و چادرهای آلمانی سر از بعضی جاها درآورد! بیمارستان مجهز صحرایی ساخته شده در منجیل مدتها تنها مرکز درمانی منطقه محسوب می شد.

زلزله رودبار و منجیل فجیع ترین بلای طبیعی دهه شصت بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:21 توسط خاطرات دهه شصت |

روز یکشنبه ، چهارم مرداد ۱۳۶۶ ساعت یک بعد از ظهر ، در کمال ناباوری و اوج گرما در منطقه شمال تهران رگبار و تگرگ شدیدی شروع به باریدن کرد. طی مدت پنج دقیقه سیلاب عظیمی از رودخانه گلابدره به حرکت درآمد و در مسیر خود سد ساخته شده توسط جهاد سازندگی را تخریب و صدها تن گل و لای وسنگ را در مسیر رودخانه گلابدره و جعفرآباد به سمت میدان تجریش به حرکت در آورد. در طول مسیر به خانه ها و خودروها خسارت فراوان وارد کرد و به میدان تجریش رسید. در میدان تجریش بخشی از سیلاب به درون زیرگذر در حال ساخت وارد شد و بخشی دیگر به داخل تکیه بازار تجریش و راهرو بازار تجریش  آسیب رساند. گل به سمت بیمارستان شهدا از سمت شرق و ورودی خیابان مقصودبیگ و ولیعصر در سمت جنوب و غرب نیز پیشروی کرد.

من بر حسب اتفاق ساعت سه بعد از ظهر گذرم به میدان تجریش افتاد. عبور مرور ماشینها متوقف شده بود و جنازه هشت نفر در حیاط بیمارستان شهدا چیده شده بود . من از طریق بازار از میان گل ولای جلو رفتم تا به تکیه رسیدم ، در تکیه تجریش یک مرد تا سینه در گل گرفتار شده بود و سرش بر اثر اصابت به دیوار شکافته بود و خونش روی گل پخش شده بود. امدادگران هلال احمر تلاش می کردند او را از مهلکه خارج کنند ، اما موفق نمی شدند. من مسیر را برگشتم و سعی کردم از خیابان به سر پل تجریش بروم . در ابتدای خیابان تجریش به میدان قدس یک شیرینی فروشی قرار داشت که یک نفر که نفهمیدم زن بود یا مرد با فشار شدید آب و گل به کرکره آن له شده بود و آنجا هم امدادگران سعی داشتند جنازه او را خارج کنند. خلاصه انگار میدان تجریش تبدیل به یکی از مناطق عملیاتی شده بود.

در طول تاریخ شهر تهران بدفعات شاهد بارندگی شدید و سیلاب و آب گرفتگی بوده و هست، اما سیل گلابدره در سال ۶۶ پدیده بی نظیری بود که دیگر تکرار نشد. بعد از این سیل میدان تجریش به مدت دو ماه بسته بود و عملیات پاکسازی و بازسازی آن ادامه داشت. هم اکنون قطعه سنگ بزرگی در وسط میدان وجود دارد که یادگار همان سیل معروف می باشد. ظمنا سطح میدان به میزان بیست تا سی سانتیمتر بالاتر آمد و آسفالت شد. هرچند که حجم بارندگی علت اصلی سیل بود ولی سد خاکی غیر فنی ساخته شده توسط جهاد نیز مزید بر علت شده بود.

هیچوقت گزارشی از میزان تلفات و خسارت سیل تجریش به طور رسمی اعلام نشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 4:7 توسط خاطرات دهه شصت |

روز جمعه ، یازدهم مرداد ۱۳۶۶ ،هنگامی که جمعی از زائران در خیابانهای مکه برای شرکت در مراسم برائت از مشرکین حرکت می کردند، مأمورین پلیس دولت سعودی با آمادگی قبلی در حالیکه مجهز به انواع اسلحه سرد و گرم و گاز اشک آور و خفه کننده بودند، با مسدود نمودن محور اصلی حرکت جمعیت، به سرکوبی و ضرب و شتم تظاهر کنندگان پرداختند. نیروهای امنیتی سعودی با چماق و چوبدستی وارد صفوف راهپیمایان شده و با خشونت تمام شروع به ضرب و شتم افراد می نمودند. سعودی ها به این هم اکتفا نمی کردند و حجاجی را که از مهلکه گریخته بودند، جستجو کرده و به ضرب و شتم آنها می پرداختند و حتی به آمبولانس هایی که برای نقل و انتقال زخمی ها و کشته ها می آمدند، حمله ور می شدند. در این واقعه حدود ۴۰۰ نفر از حجاج ایرانی، لبنانی، فلسطینی، پاکستانی وعراقی کشته شدند و حدود ۵۰۰۰ نفر مجروح و عده ای نیز دستگیر شدند.در تهران نیز در جهت مقابله به مثل به سفارت عربستان حمله شد و یک نفر کشته شد. روابط ایران و عربستان تیره شد و تا چند سال از ایران کسی به زیارت خانه خدا فرستاده نشد.

درهمان ایام شایعه بود اعضای سپاه پاسداران در قالب حجاج به مکه جهت تظاهرات برائت از مشرکین اعزام شده بودند و گفته می شد مقادیری سلاح نیز به همراه داشتند. همچنین شایع شده بود که تعدادی از زنان ایرانی زائر نیز ناپدید شدند هیچ وقت به ایران باز نگشتند. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:0 توسط خاطرات دهه شصت |

خاطرات بچه‌ها رو خوندم و کلی‌ رفتم تو اون سالها...واقعا دوران بعدی بود و حالا که در دهه ۳۰ زندگانی‌ هستیم میفهمم که چه اثرات منفی‌ توی زندگی‌ من گذاشته....تازه من از ۱۸ سالگی خارج از ایران بودم....اون موقعه بود که فهمیدم بچگی‌ ما چقدر عقب افتاده و غیر طبی‌ بوده...وقتی‌ رفتم دانشگاه و با بچهای دیگه از ژاپن گرفته تا آمریکای جنوبی برخورد کردم فهمیدم من انگار شهروند این کره خاکی نیستم و انگاری از مریخ اومدم اینجا....آخه اون زمان امکانات امروزی نبود که بشه از دنیا باخبر شد و ما هم در عالم کودکی چه میفهمیدیم....همش فیلمهای جنگی، شعارای انقلابی‌، و در یک کلام شستشوی مغزی بود......یادم اکثر بازی ما راجب جنگ بود و اسباب بازی مورد علاقه ما پسرها تفنگ و نارنجاک و این چیزابود. اولین کاردستی من که در کلاس اول ساختم یک تانک بود!!! کتک خوردن هم جزو کاری روزانه بود مثل غذا خوردن. آخه مگه میشه به پسر بچه بگی‌ ندو، بازی نکن، فوتبال نکن، دنبال هم نکن...وقتی‌ توی انگلستان فسقلی میدیدم که مدرسه‌ها چه زمینهای بزرگی‌ داران بچه‌ها با چه شور و شادی میدون بازی می‌کنن و اصلا عجله نیست که زود بزرگشن دلم به حال خودم و هم نسلهام میسوزه که چطور ۳ نفر ۳ نفر تنگ هم سر کلاس می‌‌شستیم، نه امکاناتی نه هیچی‌....تازه مجبور بودی بزور بریم نماز جماعت که هنوز که فکرشو می‌کنم حالم بهم میخوره از بوی عراق پای بچه‌ها و تنگی جا....منم برای اینکه مجبور نشم نماز بخونم خودم رو کردم مبصر کلاس که وقتی‌ بچه‌ها سر کلا نیستن از کیفاشن مراقبت کنم....البته بعداز مدتی‌ ناظم فهمید و طبق معمول چند تا ترکه مجازتمون بود....یادم میاد گچ ور میداشتیم میمالیدیم به دستمون که درد خطکش و یا ترکه کمتر بشه...من که هنوز لعنت می‌‌کنم اونهای که باعث بانی‌ اون دوران سیاه و خاکستری بودند.....تفریح ما شده بود فوتبال با توپ دولایه پلاستکی تو کوچه که تا یادم نرفته بگم در یک مقطعی اونم نایب شده بود، که همیشه اجازه نداشیتم بریم چون پدر مادرمون راست میگفتن جای بازی بچه نبود....بد که کمی‌ بزرگتر شدیم ردو بدل کردن نورهای بتا مکس بود، اونم با احتیاط کامل که کسی‌ نفهمه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:56 توسط خاطرات دهه شصت |

اواخر دهه شصت کلاس پنجم دبستان بودم. دوستی داشتم که از خانواده مومنی بود. خانواده ما هم مومن بودند. مومن یعنی اینکه اهل گوش کردن نوار ترانه و دیدن شوی تلویزیونی و ... نبودند. من روزی خونه یکی از اقوام طاغوتی و شاه دوستم رفته بودم ( به همراه عموی جوونم) اونجا اولین ترانه های عمرم رو شنیدم و هنوز هم حفظم. فردای اون روز توی مدرسه هی با خودم زمزمه میکرم و میخوندم. ما توی یک مدرسه خاص بودیم که ظهر ها نهار هم داشتیم ( البته پولش رو اول سال از پدر و. مادرم میگرفتن) ظهر موقع نهار دیدم دوستم که فامیلش جلیلی بود نیومد با من نهار بخوره و محلم نمیگذاشت.  و خیلی بهم برخورده بود که دیدم ناظم مدرسمون که از چهرش هنوز هم بدم میاد و متنفرم ازش ، (کاش زودتر بمیره) کنارم نشست و با حالت تمسخری بهم گفت که من دلم گرفته خیلی اگر میشه برام ترانه بخون !! با گفتن این جمله همه بچه ها گفتن هیییییی ! ترانههههههههه ؟ بعد هم ناظم ادامه داد گفت بخون دیگه . من منتظرم!! منم هی گفتم نه و ال و اینا ، سرخ شده بودم و پاهام یخ کرده بود.متنفر شده بودم از مدرسه ،فکر میکردم داستان تموم میشه اما نشد. عصر موقع رفتن دیدم پدر و مادرم اومدن  و در واقع احظار شده بودند که آره بچه شما بقیه بچه ها رو به راه بد هدایت می کنه !!! و از این جفنگیات و پدر و مادر ساده من هم کلی غصه خورده بودند و تا مدتی روابط ما قطع شده بود با خیلی ها.

اون حادثه باعث شد که من عاشق ترانه بشم ! و همیشه از هر فرصتی برای شندین ترانه و موزیک جدید استفاده کنم ! حالا نمیدونم جلیلی کجاست اما برای ناظم همچنان آرزوی مرگ میکنم . در ضمن پسر دخترباز آقای ناظم رو میشناسم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:52 توسط خاطرات دهه شصت |

مدتی پس از انقلاب و در دهه شصت شرکتهای مسافربری به تعاونی های مسافربری تبدیل شدند و نرخ بلیط در مسیرهای مشابه یکسان شد. روی بدنه اتوبوس ها نام شرکتها پاک شد و شماره تعاونی درج گردید اما مردم با اطلاع از سابقه شرکتها ، مشتری تعاونی خاصی بودند. تعاونی یک که همان شرکت ایران پیما  و تعاونی پانزده که همان شرکت تی بی تی و تعاونی نه که همان شرکت لوان تور بود از همه پرطرفدارتر بودند. اتوبوسها که عموما بنزهای ایران ناسیونال بودند ، تولید داخل بود. اتوبوسهای ایران پیما پنجره هایش باز نمی شد و به همین دلیل کولرهایش به راه بود ضمن اینکه تعداد  صندلی هایش هم کمتر و در نتیجه فضای صندلی بیشتر بود. تی بی تی هم اتوبوسهای سوپر دولوکس تک صندلی داشت که انصافا به نظر من بهترین اتوبوس آن سالها بود. با باز شدن دانشگاهها پس از انقلاب فرهنگی و وجود مسافر فراوان به مناطق جنگی از یک طرف و کمبود اتوبوس از سوی دیگر پدیده ای به نام مسافرت بر روی بوفه بوجود آمد. بوفه محلی بود در انتهای بعضی اتوبوسها که در زمان قبل از انقلاب مسافران می توانستند از شاگرد راننده کیک و نوشابه بخرند. در شرایط کمبود جا، راننده ها در محل بوفه یک نیمکت نصب کرده بودند که پنج ، شش مسافر سوار می کردند. بعضی مواقع که بدلیل تعطیلات یا بدی هوا اتوبوس کم می شد و مسافر زیاد، قیمت بوفه از صندلی هم گرانتر می شد. پلیس راه راننده را برای سوار کردن مسافر بوفه جریمه می کرد و گاهی مسافران بوفه قبل از پلیس راه پیاده می شدند و پس از پلیس راه دوباره سوار می شدند! گاهی اوقات  راننده در مبدا پول جریمه را از مسافران بوفه می گرفت و در صورت جریمه شدن در مقصد پس می داد. با این شرایط مسافرت تفریحی چندان جالب نبود به ویژه که در تعطیلات فقط با پارتی بازی بلیط مرد نظر گیر می آمد. در سالهای پایانی دهه شصت در ایام عید اتوبوسهای ارتش و سپاه هم به کمک مسافرتهای نوروزی آمدند. حتی در یک سال اتوبوسها شرکت واحد در مسیر قم به مسافرکشی پرداختند. در آن سالها مسافران اتوبوس ام پی تری و موبایل نداشتند و اتوبوسها هم فیلم پخش نمی کردند. البته رانندگان ممکن بود پس از ورانداز کردن مسافران یک نواری بگذارند که صدای آن هم از ردیف دوم سوم عقبتر نمی رفت. شاگرد راننده در چند نوبت با یک پارچ و لیوان به مسافران آب می داد که همه از یک لیوان آب می خوردند! در سال ۶۵ یا ۶۶ بود که قانون شد با اضافه کردن پنج ریال به بهای بلیط برای هر مسافر لیوان یکبار مصرف در نظر گرفته شود. در بین شهرهای ایران تنها تهران بود که با زور جناب خلخالی ترمینال جنوب راه اندازی شده بود و در مابقی شهرها دفتر تعاونی ها در شهر پراکنده بود. البته به تدریج  در شهرهای بزرگ هم  ترمینال ساخته شد.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:35 توسط خاطرات دهه شصت |

در دهه شصت صنایع خودرو سازی بدلیل انقلاب و تحریم و مصادره و جنگ نیم نفسی می کشید. تولید خودرو به میزان نیاز مردم نبود و دوره های ثبت نام و تحویل خودرو بسیار طولانی بود . از همان زمان بود که ثبت نام خودرو و فروش آن در بازار بعنوان یک درآمد مطرح گردید و خودرو به وسیله ای تبدیل شد که قیمت آن پس از مصرف افزایش پیدا می کرد.تولید عمده منحصر بود به پیکان، رنو پنج ، لندرور و مقدار محدودی بیوک و شورلت. که این آخری تنها در دوسال تولید شد و سهمیه مدیران بود. هنوز پیکان بازها می گویند که پیکان سال ۶۱ و ۶۲ از باکیفیت ترین پیکانهای بعد از انقلاب می باشد. علت اصلی این امر میزان تولید پائین  این خودرو در آن سالها بود که دقت بیشتر را حاصل کرده بود. در دهه شصت ماشینهای وارداتی یا تولیدی قبل از انقلای بروبیایی داشتند. فیات، بنز، بی ام و، تویوتا، بلیزر، کامارو، فولکس، پژو، شورلت، آ یو دی، جیپ و رنو از تولیدات خارجی و آریا، شاهین، شورلت ایران، ژیان ، بیوک، کادیلاک، پیکان جوانان، جیپ استیشن از تولیدات داخلی. در سالهای جنگ جیره بندی سوخت برقرار بود و برای ماشینهای شش و هشت سیلندر ماهیانه سی لیتر و مابقی خودروها بیست لیتر بود . این میزان بعدا به شصت و چهل لیتر افزایش پیدا کرد. قیمت بنزین کوپنی لیتری سی ریال بود. در اواخر جنگ بنزین آزاد هم به قیمت پنجاه ریال عرضه شد که بعضی وقتها نبود. با این اوصاف و ماشینهای پرمصرف امکان مسافرت وجود نداشت  مگر اینکه چند ماه از ماشین استفاده نمی شد تا کوپنهایش جمع شود و یا اینکه کوپن آزاد از بازار سیاه خریداری می شد.در دهه شصت جاده های کشور بسیار بسیار خلوت تر از امروز بود و از یک طرفه شدن جاده و ترافیک در جاده اصلا خبری نبود. در بعضی مسیرها در برخی از ایام سال خلوتی جاده  ترس آور بود چرا که بدون امکانات ارتباطی امروز و تردد بسیار کم، در صورت خرابی ماشین مشکلات فراوانی بوجود می آمد. آن دوران اسپرت کردن ماشین  و سیستم بستن و امثالهم وجود خارجی نداشت، به چند دلیل: اول اینکه لوازم اینکار در بازار نبود . دوم اینکه با وجود ایست بازرسی های شبانه و کنترل های جاده این ماشینها مرتب متوقف و بازرسی می شدند. آنچه ماشین اسپرت بود ماشینهای قبل از انقلاب بود که صاحبان آنها ترجیح می دادند تا آنها را در پارکینگ بخوابانند تا با آن تردد کنند. نا گفته نماند بعضی ها ماشینشان را با یک نوار کشی ساده روی بدنه و یا تعویض تودوزی اندکی قشنگ تر می کردند.

البته وقتی از دهه شصت صحبت می کنیم باید به سال پایانی آن هم اشاره کنیم که بعد از جنگ زمینه ورود ماشینهای کره ای مثل هیوندایی و دوو به کشور فراهم شدو همچنین مقادیری رنو بیست و یک که به جای پول قرض داده شده به فرانسه در زمان شاه به ایران داده شد.

خلاصه خودرو در دهه شصت فقط وسیله ای بود که باعث می شد پیاده راه نروی و از کیفیت و ایمنی آنچنان خبری نبود.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:31 توسط خاطرات دهه شصت |

اون زمون اما, نه اینترنتی بود، نه ماهواره‌ای و نه موبایلی، نه پلی استیشنی و نه کامپیوتری. ما بودیم و یک آنتن فکسنی که ارتباط ما رو با صدا و سیمای قزمیت اون روزا برقرار میکرد. کل سر و ته تشکیلات صدا و سیمای ایران ۲ تا کانال تلویزیونی داشت که تقریبا روزی ۱۰-۱۱ ساعت برنامه پخش میکردن، از حدود ساعت ۲ ظهر تا ۱۲ شب! چیزی حدود ۲ ساعت از این برنامه‌ها برنامه کودک و نوجوان بود. شامل چند تایی‌ کارتون و چند تایی‌ هم برنامه معمولا تولید داخل.

کارتونها هم معمولا دو دسته بودن؛ کارتون‌های کلاسیک آمریکایی و اروپایی که از قبل از انقلاب هم پخش میشدن و مقدار پخششون سال به سال کمتر میشد, مثل: پاپای(بعد از مسلمان شدن به ملوان زبل تغییر نام داد)، پلنگ صورتی‌، تام و جری، گوریل انگوری، معاون کلانتر، تنسی تاکسیدو، گوفی، میکی ماوس، گالیور، پینوکیو و سندباد.

دسته دوم کارتونهایی بودن که در شرایط تحریمی و انقلابی‌ اون زمان از ژاپن خریداری میشدن، کارتون‌هایی‌ مثل: هاچ زنبور عسل، حنا دختری در مزرعه، بل و سباستین، بنر، دختری به نام نل، مسافر کوچولو، نیکو، خانواده دکتر ارنست، مارکو پولو، سرندی پیتی، ایکیو سان .

این کارتون‌ها علاوه بر این که همگی از ریتم خیلی‌ کندتری نسبت به ساخته‌های امریکایی برخوردار بودن و معمولا با دستکاری نوابغ سانسورچی‌ تلویزیون حسابی‌ آموزنده و دارای پیام‌های اخلاقی‌-اسلامی بودن، اکثرا در یک نکته دیگه هم مشترک بودن و اون بی‌ پدر و مادر بودن شخصیت‌های اصلی‌ این کارتون‌ها بود!

تقریبا بیشتر این قهرمانان یا در جستجوی مادر خودشون بودن یا پدرشون و یا هر دو! تک و توکی هم توشون پیدا میشد که پدری، پدر بزرگی‌، عمه ای، خاله‌ای داشتن و با اون زندگی‌ میکردن, ولی‌ بقیه دست کم نداشتن مادر رو شاخشون بود!

من هنوز هم نفهمیدم که آیا ژ‌اپنی ‌ها بودن که دوست داشتن تمام شخصیت‌های کارتونیشون یتیم باشن، یا این تلویزیون ایران بود که فقط یتیماشو جدا میکرد و واسه ما پخش میکرد!؟

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 8:27 توسط خاطرات دهه شصت |

بعد از انقلاب فرهنگی که دانشگاهها باز شد ، جنگ شروع شده بود. یک مشکل بزرگ برای دانشجوها بدست آوردن کتابهای مورد نیاز بود. آن موقع دولت یک سهمیه ارزی برای خرید کتاب به دانشجوها می داد. حالا دقیقا یادم نمی آید که میزان آن چقدر بود ولی حدود دویست دلار آمریکا بود. دانشجوها بایستی با ناشر در خارج از کشور مکاتبه می کردند و درخواست  پرفورما می کردند. ناشر هم برای آنها پرفورما می فرستاد و شماره حساب اعلام می کرد. بعد باید کفش آهنی می پوشیدی و این پرفرما را در دانشگاه و وزارت علوم تائید می کردی و نهایتا به بانک می بردی تا ارز مورد نیاز تخصیص داده می شد. اگر شانس داشتی و ارز موجود بود ، معادل ریالی آن را واریز می کردی و می رفتی خانه می نشستی تا کتابها برسد. البته اول یک نامه از گمرک امانات پستی می رسید که برایت یک بسته رسیده است. بعد کتابها به ارشاد می رفت تا بازبینی شود و دست آخر کتابها تحویل داده می شد. یکبار هم اعلام کردند باید کتابها را در وزارت علوم  مهر کنیم ، گویا برای جلوگیری از فروش در بازار آزاد. تمامی این مراحل توسط پست انجام می شد و بسیار زمانگیر بود. پس از یکبار سفارش دادن تازه متوجه شدیم باید کتابهای ترم بعد را ترم قبل سفارش می دادیم. ناگفته نماند دانشجویان بسیجی و حزب الهی به منظور حمایت دولت از سهمیه خود استفاده نمی کردند و به استفاده کنندگان هم چپ چپ نگاه می کردند.  یعنی در حقیقت مثل خیلی چیزهای دیگر دولت توقع داشت ژست لازم را داشته باشد و ملت خودش استفاده نکند.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 8:24 توسط خاطرات دهه شصت |

در آذر ماه سال ۱۳۶۵، در حالي كه بيش از شش سال از آغاز جنگ می گذشت ، ده‏ها هزار بسيجي داوطلب که اغلب از روستاهای کشور بودند در قالب بيش از دويست گردان با نام سپاه يكصد هزار نفري محمدعازم جبهه شدند. اعضای این سپاه در دوازدهم آذر ماه در استادیوم آزادی تجمع کرده و با نمایشی تبلیغاتی در خیابانها رژه رفتند و سپس جهت  دوره آموزشی فشرده چهل روزه به مراکز آموزش سپاه رفتند. این نیروها  که جهت آخرین تلاش همه جانبه ایران در جنگ بسیج شده بودند در بهمن ماه سال ۱۳۶۵ در دو عملیات کربلای چهار و پنج شرکت داشتند که جمع کثیری از آنان کشته و مجروح شدند.

اما در حاشیه تجمع استادیوم آزادی  یکی از آشنایان خاطره  جالبی تعریف می کند. او که در آن زمان در پروژه  مسکونی شهرک اکباتان کار می کرد می گوید: در آن زمان ما چندین بلوک از فاز نوساز شهرک اکباتان را جهت تحویل به خریداران آماده کرده بودیم. آن آپارتمانها همه نقاشی شده و موکت شده آماده تحویل بود و دعوت نامه تحویل به صاحبان آنها ارسال شده بود و ما هم مشغول رفع ایرادات جزئی آن بودیم. در آذر ماه  سال ۶۵ ناگهان افراد سپاه به صورت شبانه چند بلوک آماده تحویل را جهت اسکان سپاه محمد به اشغال خود درآوردند و گروه گروه بسیجی هایی که از روستاها و شهرستانها وارد می شدند را اسکان دادند. اعتراض ما هم به جایی نرسید و پس از اعزام سپاه محمد ما توانستیم ساختمانها را پس بگیریم. اما چه پس گرفتنی!!! در ۹۰ درصد آپارتمانها با استفاده از اجسام نوک تیز و ذغال و خودکار بر روی دیوارها یادگاری و شعارها و نوحه های جنگ نوشته شده بود. موکتها در اغلب موارد کثیف و سوخته یا لک کنسروهای ماهی و لوبیا داشت. چندین توالت فرنگی شکسته  و بعضی از رزمندگان اسلام در وانهای حمام قضای حاجت کرده بودند. خلاصه خسارت سنگینی به بار آمده بود. شرکت هم مجبور به تعویض تمام این موارد شد و نمی دانم نامه نگاری انجام شده با سپاه به کجا رسید.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:41 توسط خاطرات دهه شصت |

پس از انقلاب و تا سال ۱۳۷۱، آهنگ سرود جمهوری اسلامی ایران بر اساس شعری از ابوالقاسم حالت تصنیف شده بود. این سرود که پاینده بادا ایران نام داشت، سرودی نسبتا طولانی بود که در دهه شصت در مراسم رسمی و ادارات دولتی و مدارس نواخته می شد. ابواقاسم حالت از طنزپردازان مجله توفیق و گل آقا بود و شما هم با خواندن متن سرود به طنز بودن آن پی می برید.  متن سرود به این شرح است :

 شُد جمهوری اسلامی به پا  

که هم دین دهد هم دنیا به ما  

از انقلاب ایران دِگر  

کاخ ستم گشته زیر و زِبَر  

تصویر آینده ی ما،  

نقش مراد ماست  

نیروی پاینده ی ما،  

ایمان و اتحاد ماست  

یاریگر ما دست خداست  

ما را در این نبرد او رهنماست  

در سایه ی قرآن جاودان  

پاینده بادا ایران  

 

آزادی چو گل ها در خاک ما  

شکفته شد از خون پاک ما  

ایران فرستد با این سرود  

رزمندگان وطن را درود  

آیین جمهوری ما  

پشت و پناه ماست  

سود سلحشوری ما  

آزادی و رفاه ماست  

شام سپاه سختی گذشت  

خورشید بخت ما تابنده گشت  

در سایه ی قرآن جاودان  

پاینده بادا ایران

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:27 توسط خاطرات دهه شصت |

در سالهای دهه شصت و مخصوصا اوایل آن ورزش در ماه رمضان به کل تعطیل می شد. آن سالها مثل الان روزنامه ورزشی وجود نداشت و فقط دو هفته نامه کیهان ورزشی و دنیای ورزش چاپ می شد. دکان ورزش چنان تعطیل می شد که این هفنه نامه ها هم در ماه رمضان چاپ نمی شد. ورزش اساساً عامل انحراف افکار از جبهه و جنگ تلقی می شد. سیاست دولت بر تحریم ورزش قهرمانی استوار بود و قهرمان واقعی شهدا معرفی می شدند. در مسابقات ورزشی  تیمها با عکس شهدا وارد زمین می شدند و در مسابقات فوتبال تماشگران مجبور بودند دست همدیگر را بگیرند و دعای وحدت بخوانند.بعضی ورزشها مثل بکس و شطرنج و کونگ فو که کاملا تعطیل شد. در لباس بعضی ورزشها تغیراتی داده شد مثلاً در بسکتبال و کشتی  چون لباس بالاتنه رکابی بود باید زیر آن زیر پوش می پوشیدند و تیمها در ورزشهای سالنی به جای شورت از شلوار استفاده می کردند. از همه جالبتر این بود که شماره بازیکنان به فارسی تغیر داده شد و شماره های خارجی  ممنوع شد.  باشگاهها جای خود را به تیمهای منتخب استانی دادند و مسابقات استانی برگزار می شد. حال و روز ورزش خانها که دیگر معلوم است. آن سالها شخصی به نام داوودی رئیس سازمان تربیت بدنی شد و برای پاکسازی تیمهای ملی (به خصوص فوتبال) از قهرمانان قبل از انقلاب ، طرحی به نام طرح بیست و هفت ساله ها راه انداخت . بر اساس این طرح ملی پوشان باید زیر بست و هفت سال سن داشته باشند! با این طرح افراد زیادی همچون پروین و حجازی از تیم ملی کنار گذاشته شدند. ابنیه ورزشی در آن سالها در خدمت جنگ بود . سالنها و استادیوم ها جهت موارد نظامی استفاده می شد . نمونه شاخص آن استفاده از استادیوم مدرن تختی در شرق تهران بود که به عنوان اردوگاه اسرای جنگی استفاد می شد. در آن سالها اگر تیمی یا ورزشکاری توانست در خارج کشور مدالی یا عنوانی کسب کند همه با همت و غیرت خودشان حاصل می شد. البته در آن سالها ورزشکاران زیادی پس از اعزام به خارج از کشور پناهنده می شدند. پس از مدتی همراه هر ورزشکار یک نگهبان هم اعزام می شد که مواظب فرار نکردن او باشد. از پناهندگان شاخص آن زمان سید جبار مهدیون کشتی گیر تیم ملی بود. در آن سالها اگر ورزشکار ایرانی به مدال دست پیدا می کرد بایستی حتما با عکس امام به سکو می رفت و گاهی هم با سربند قرمز.خلاصه این بود ورزش دهه شصت.

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:25 توسط خاطرات دهه شصت |

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:32 توسط خاطرات دهه شصت |

نوروز سال ۱۳۶۲ مسافرتی به اصفهان داشتم. سوم یا چهارم فروردین به اتفاق میزبانمان برای هواخوری و قدم زدن به کنار زاینده رود رفتیم.  مدتی پیاده روی کردیم تا به گروهی از مردم که حلقه زده بودند رسیدیم. یک ماشین گشت ارشاد حکایت از همه چیز داشت. در مرکز تجمع یک زن و مرد نسبتا جوان که از لهجه شان معلوم بود که اهل اراک  و مسافر هستند بعلاوه دو تن از برادران کمیته مسلح به مسلسل قرار داشتند . موضوع از این قرار بود که خانم اراکی که مانتو و روسری بر تن داشت ، شلوار به پا نکرده بود  و این از نظر برادران کمیته مشکل محسوب می شد و قصد هدایت خانم و شوهرش را به کمیته داشتند. البنه انصافا مانتو خانم از بلندی روی زمین می کشید و فقط موقع راه رفتن جوراب کلفت ایشان دیده می شد. بهر حال مردم هم پادر میانی می کردند که اینها مهمان هستند  و می خواستند قضیه حل شود اما برداران کمیته رضایت نمی دادند. عاقبت مرد اراکی به پاسدارها گفت اگر الان زن من شلوار به پا کند موضوع حل است ؟ برادران گفتند بله اگر همین الان شلوار به پا کند می توانید بروید . با این سخن مرد اراکی ناگهان شلوارش را درآورد و به زنش داد و گفت : بپوش تا اسلام به خطر نیفتد و خودش هم با پیژامه وسط پارک ایستاد. جمعیت هم با صدای بلند به خنده افتادند و برادران کمیته چی هم در مقابل عمل انجام شده قرارگرفتند و مجبور شدند سوار پاترول خود شوند و بروند. البته همگی می گفتند اگر تنها بودید به خاطر جمله آخرت باز هم شمارا می بردند تا هدایت کنند.!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:3 توسط خاطرات دهه شصت |